از یه جایی به بعد دردی نیست...

نه امیدی به زندگیه

نه مرگ!

 

میگفتم چی میتونه بعد از دوری باشه؟چی بدتر از نفس کشیدن تو هوایی که نفس هاش نباشه!!

روزها رو میشمردم ...بد میشمردم‌...میخواستم تموم نشن تا بیشتر هواشو نفس بکشم...

 

اما...اما اون شب لعنتی...اون بیست و هفتم لعنتی...دلم میخواست تیکه !!! های روحم و

بردارم و از اون شعر لعنتی فرار کنم...

 

عشق !!! خنده هاش کشت و

راحت من و با غصه ها ول کرد

اون که نفهمید عاشقش بودم

من موندم و رویای سرد سرد

 

رفتم...دو روز بعد از اون شب نحس رفتم

رفتم تا خودم و بسازم...

رفتم بشه واسم یه جور تبعید...

همه چی خوب پیش میرفت...

تا اینکه بعد چهار ماه دیدمش...!!!

 

من تو را دیدم وآرام به خاک افتادم....

 

الان میفهمم که هیچوقت هیچ‌چیز تموم نمیشه....

هیچ وقت...

 

_درد داری؟!

بوسش کنم خوب شه؟!!!

 

خوب نمیشه که...کنار گذاشته میشه...

 

عشق گاهی پناهگاهه ولی

عشق واسه بقیه خوبه...

نه تو!

 

تمومش کن...