امروز روزِ آ !!! ِ پاییز است.سرد شده.پوشِ برفی می آید.از پشتِ این شیشه هایِ قدی پوشِ برف پیداست.پایین تر بودم پوشِ برف را نمی دیدم .هر چقدر هم که چشمانم را گرد می !!! ،باز پوشِ برفی نمی دیدم .از این بالاست که همه چیز زیباست.به خدا.

خلاصه چای می نوشم.پوشِ برف نگاه می کنم  و فکر می کنم به جوجه هایی که ندارم.کاش داشتم.آنوقت آ !!! ِ پاییز جوجه می شمردم حوصله ام سَر نمی رفت.