زن که باشی گاهی کم می آوری دست هایی را که مردانگی شان امنیت می آورد
و شانه هایی را که استحکام آغوششان لمس آرامش را به همراه دارد.
دست خودت نیست زن که باشی گاهی دوست داری
تکیه بدهی… پناه ببری… ضعیف باشی…
دست خودت نیست زن که باشی گهگاه حریصانه بو میکنی دستهایت را
شاید عطر تلخ و گس مردانه اش لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد.
زن که باشی گاهی میزنی زیر گریه که دلش بلرزد و صدایت کند:بانو . . .
دست خودت نیست زن که باشی گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش به این امید که او خوشبخت باشد.
دست خودت نیست زن که باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی
میتوانی زیر لب ترانه بخوانی و آشپزی کنی.
میتوانی جلوی آینه موهایت را شانه کنی و حس کنی نگاهش را
میتوانی ساعتها به امید گره خوردن شال دور گردنش ببافی
و در هر رج بوسه بکاری برای روزهای مبادا که کنارش نیستی…
زن که باشی باید صبور باشی مدارا کنی و با همه ی بغض ات لبخند بزنی
زن که باشی…
هزار بار هم که بگوید:دوستت دارد!!! بازهم خواهی پرسی:دوستم داری؟؟؟
و ته دلت همیشه خواهد لرزید…….
زن که باشی هرچقدرهم که زیبا باشی نگران زیباترهایی میشوی که شاید عاشقش شوند.
زن که باشی هروقت که صدایت میکند:خوشکلکم!!!
خدا را شکر میکنی که درچشمان او زیبایی
دست خودت نیست زن که باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی.