دست نوشته شماره 95

نوشته شده توسط اس جی



هــــی !!! باورت نمیشه، الان که دیگه باید خوشحال باشی و سرشار از اعتماد به نفس، اما ... هنوزم یه چیزی رو تو وجودت کم می بینی، هنوزم حس می کنی کامل نیستی و سخته اینطوری ادامه دادن !!! نمیدونم، چرا !!! با گذشتِ نزدیکِ 9 ماه، تو هنوزم با یک آهنگ یادِ گذشته میفتی :


صبح بود گیج بودم، رو به تو چشم باز شد

پوستت می درخشید، مو به تنم راست شد

تنِ لطیفت، خیس بود از بارشِ ب

منِ عزیزت سیر بودم از خواهشِ بیشتر


آره، نمی تونی یادت ببری اون روزای عجیب و غریب رو !!! روزایی که یه غریبه میشه رفیق و بعد هر روز دنبالِ یه بهونه واسه رفتن می گرده !!! هر موقعی هم که تو دقیقا فکر می کنی اون رفته دوباره دلش می خواد که برگرده ... تکلیفش رو با تو، با زندگی، حتی با خودش نمی دونه ... تو نمی تونی درکش کنی، اما واقعا تلاشتو واسه اینکار میکنی، اما وقتی یه چی نخواد بشه، نمیشه !!! با تقدیر جنگیدن آسونه به شرطی که ی باشه تا کمکت کنه ... وقتی تقدیر و آدما با هم یکی بشند که تو رو بکوبند زمین دیگه فایده نداره، عوضِ اینکه اسلحه بگیری دستتو بری واسه جنگ، باید یه پرچم سفید رو با دستت بلند کنی و سرتو بندازی پایین، حتی اگر جنگُ به صلح ترجیح بدی !!! تنهایی نمیشه کاری کرد، وقتی اون نخواد !!!

گذشته، خودت هم می دونی که گذشته، خیلی هم گذشته، اما بازم تو همه ی آدما رو یه چهره می بینی !!! خیلی مس ست، حتی غریبه هایی که اصلا نمیشناسی، واست آشنا به نظر می رسند !!! چهره ها واست یکی شدن !!! چرا ؟؟! حالا دیگه خیلی چیزا داری، خیلی چیزا که شاید قبلا آرزوش رو داشتی، شاید حتی فکر می کردی یه رویا باشه !!! الان خیلی چیزا داری که شاید هیچوقت حتی به داشتنِ اونا نمی تونستی فکر کنی، چه برسه به اینکه بخوای داشته باشی اونا رو !!! اما :


شاید نباس (نباید) بی اهمیت بود، به این نگاه های پر از کمبود

به این همه شاکی و متهماش، به زبونِ قاضی و پر از محکوم

اما من همینجام، زندگیمم اینجاست، دست بذار رو قلبت، این صدای من بود


آره، دست بذار روی قلبت !!! اون وقت می فهمی که چقدر نامنظم داره صدای تاپ تاپ میده، جوری ت میخوره که دقیقا معلومه یه جای کارش می لنگه ... خیلی ضعیفه !!! داره میگه که نمی تونه اینطوری بمونه ... دلش بازم خنده می خواد، دلش بازم چیپس خوردن های زیرِ نورِ ماه رو میخواد با تعریف ِ داستان های زندگی !!! دلش بازم سه تا قلبِ هر شب رو می خواد !!! دلش بازم پاستیل یدن می خواد ... دلش بازم حتی گریه های اون شب رو می خواد ... دلش بازم می خواد یادش بره اون روزای بدش رو، دلش فقط روزای خوبش رو می خواد ... دلش خیلی چیزا رو می خواد !!! چرا نمیشه ؟؟ نمیشه اونی بود که دوست داری، نمیشه اونی شد که می دونی توش موفقی ... نمیشه حرف زد، نمیشه خفقان رو ش ت !؟؟ چرا میره !؟؟ چرا میری ؟!؟ چرا نمیشه موند ؟!؟

نفس ها توی حبس، این آ ه راهه ... از هر حربه ای استفاده کنی و نشه، یعنی دیگه واقعا نمیشه ... چراش رو نپرس، بگو نشده، بگو بیخیال ... واسه پر ِ لیوانی که خالیه فقط کافیه قهوه ی جدید درست کرد ... قهوه های واقعی همشون تلخ اند، فرقی نداره ... قهوه های واقعی بهت طعمِ تلخِ زندگی رو یادآوری می کنه ... قهوه های سیاه تو رو یادِ روزای تلخ می ندازن و این خیلی هم خوبه ... یادآوری بعضی وقت ها لازمه، نباید خیلی چیزا فراموش بشه، اگه یادت بره که طعمِ تلخِ قهوه های قبلی رو دلت دوباره قهوه می خواد و این یعنی یه اشتباهِ دیگه ...

حالا من دو ساعت قصه ی لیلی و مجنون واست تعریف می کنم و واقعا کو گوشِ شنوا، درست مثه گذشته شاید فقط یکی دو روز به حرفام فکر کنی و بعد دوباره همه چی یادت میره، یادت میره حتی گریه های منو، گریه های خودتو، بیخیال، بگو موفق باشی، میگم موفق باشی ... وقتی یکی بارِ سفر رو بست و از تو نخواست که لباساتو توی ش جا کنی، یعنی قصدِ تنهایی سفر رو داره، خب !!! باید بذاری بره، رفیق، دوست، هر چی که هست، شاید تنهایی سفر بیشتر بهش کمک کنه !!! غرور کار دستت میده، یادت باشه، آدم فقط مقابلِ دشمن باید مغرور باشه، هیچوقت جلوی خدای خودت، مردمِ خودت، عزیزانِ خودت مغرور نباش ... غرور کار دستت میده ... یادت باشه !!!