دست نوشته شماره 94

نوشته شده توسطِ اس جی



بذار حساب کنم !!! خب، آره دیگه، اگر این دست نوشت رو فقط 5 روزِ دیگه می نوشتم، دقیقا می شد، 9 ماه !!! 9 ماه از آ ین دست نوشته ی من میگذره و من بنا به دلایلی که خارج از کنترل بود نمی تونستم دست نوشته بذارم ... 9 ماه !!! مثه انتظارِ یه مادر برای به دنیا اومدنِ بچه اش ... کم نیست !!! شاید اصلا خیلی ها فکر می من دیگه اینجا نمیام، اما خودم دلم خیلی می خواست که دوباره بنویسم و بالا ه نوشتم !!!

حالا دیگه همه چی فرق کرده، من یه جایی هستم که شاید آرزوی خیلی ها باشه، شاید هم خیلی ها ازش نفرت داشته باشند !!! در هر صورت من اینو انتخاب کرده بودم، کلی سختی کشیدم تا بالا ه به هدفی که یک عمر دنبالش بودم رسیدم ... حسِ خیلی خوبیه، وقتی زحماتت نتیجه میده، وقتی می بینی آدمای دورت رفتارشون باهات عوض میشه و می فهمند که شرایط فرق کرده !!!

بگذریم ... حالا دیگه وقتش رسیده از شرایط لذت ببرم و البته در کنارش با تلاشِ بیشتر روزای بهتری رو واسه خودم رقم بزنم، وقتش رسیده به خودم، فقط و فقط به خودم، ثابت کنم هر کاری می تونستم م، فقط، اگر خودم می خواستمش ... روزای جدید داره بهم چشمک می زنه، نمی دونم خوبه یا بد، فقط می دونم روزای جدید، حرفای زیادی واسه گفتن دارند، روزایی داره میاد که من هیچوقت تو عمرم تجربه اشون ن ... مثه یه غریبه که میشه یهو رفیق و هم خو !!! مثه رفیقایی که میشن یهو غریبه و ناشناس !!! مثه احترام از ی که تا دو روز پیش باید واسش خم و راست می شدی و بالا پایین می پریدی !!! مثه یه سفره ی دورِ همی و آدمایی که همه از جنسِ خودت اند ... مثه دو تا ستاره، تو این آسمونِ پر از ستاره !!! مثه چیزای نو، چیزای جدید و پیشرفت با علم روزِ دنیا ... مثه یه لیوان دوغ مَحلی از محله ای که اصلا هیچوقت قرار نیست ببینیش !!! مثه دیدنِ بازیگرِ معروف سینما ولی خیلی آرام از کنارش رد شدن !!! مثه بزرگ شدن !!! حتی مثه ظرف شستن و درک ِ مادر ... مثه تنهایی و مثه ت ن ه ا ی ی !!! مثه یه خطِ brt و کلی آدمِ تکراری !!! مثه یه ورزش و مثه یه سالنِ فوتسال ... مثه همین روزا، دقیقا مثه همین روزام ... مثه پیدا ِ رفیقِ جدید و مثه آشنا شدن با غریبه !!! مثه یاد گرفتنِ چیزای جدید ... مثه خوردنِ یه چاییِ دو نفری با پایه ی همیشگی، غریبه ی دیروز و رفیقِ امروز ... خلاصه مثه کُلی چیزای باحال و جدید که البته در کنارِ غریبی یه کم جذ تش کم میشه !!! اما خب، هنوز هستم، هنوز هستی ... پس باید زندگی کرد تا بود ...

یادِ این 9 ماهِ سخت هنوز از ذهنم پاک نشده، یاد اون روز که به خاطرِ یک اشتباهِ کوچولو کلی تحقیر شدم و مجبور شدم یه جای خلوت گیر بیارم و مثه همیشه با خدا و خودم حرف بزنم تا آروم شم !!! مثه اون روز که یکی دوستان با فوتِش چنان شوکِ عصبی ای بهم وارد کرد که بعد از کُلی اشک، صدام یه جوری گرفته بود که وقتی با ی حرف می زدم فکر می کرد دارم می میرم !!! صدام شده بود یه بغض ... مثه روزایی که فقط به یک نفر می تونستم مشکلاتمو بگم چون نمی خواستمِ ِ دیگه ای رو ناراحت کنم ... مثه اون روز که واسه یه بحثِ کوچولو کار به جاهای باریک داشت کشیده میشد که تهش فهمیدم اونیکه پارتی داره هیچوقت سرش زیرِ آب نمیره !!! مثه هفته ای سه بار مثه اسب دوویدن !!! مثه خستگی های شبانه، مثه خوابای روی صندلی !!! خلاصه بعدش مثه عید و  کلی دید و بازدید !!! مثه روزایی که خوشحال بودیم و فکر می کردیم داره همه چی تموم میشه !!! مثه سیزده به در و مثه بارون و مثه سرما و مثه خو دن روی فرش و بدون بالشت و ... مثه کلی پولِ بلیطِ هواپیما دادن فقط واسه یک روز !!! مثه اردو، مثه قم، مثه ماه رمضون و مثه هندونه های سحری !!! واااااااااای، مثه روزای فراموش نشدنی، مثه بیابون و عقرب و ... مثه رفتنِ رفیقا !!! مثه صبر واسه یک ماه و نیمِ دیگه !!! مثه تموم شدنِ همه چی، مثه خوشحال بودن !!! مثه حسِ روزایی که قصه عالی بود ... مثه دیدِ من که رو به جلوست ...

ماهِ محرم رو در پیش داریم، ماهی که جدای از هر اعتقادی که داری این ماه واست جذ ت های خاصِ خودشو داره، ماهی که بهت یادآوری می کنه، میشه عاشق بود و میشه گوش به فرمان بود، میشه حتی با وجودِ اطلاع از مُردن، بازم جلو رفت و سر خم نکرد، میشه مُردن رو شهید شدن دونست ... میشه بدونِ ترس جنگید، میشه دُشمن رو کوچیک دید ... میشه شهید مُرد ...

ماس دعا ...