دست نوشته شماره 93

نوشته شده توسطِ اس جی



درست زمانی که تو خونه نشستی پای لپتاپ و تلگرام و چک ِ صد باره ی سایت های ورزشی، اصلا نمی فهمی کی صبح ظهر میشه و کی ظهر شب ! چشم به هم می زنی شب شده و تو هم که عاشقِ شب هستی و بیداری ! شب و روزت رو تو یک متر جا طی می کنی و نمی فهمی زمان چطور جلو میره ... ایامِ هفته از دستت در میره، نمی دونی امروز چندمِ ماه هست و حتی گاهی نمی دونی ساعت تقریبا چنده !؟ زمان زودتر از اون چیزی می گذره که تو توی اون کله ات بهش فکر کنی ! خیلی زود ... خلاصه منتظرِ تغییر می مونی و هر روز می خوای که تموم بشه ...

خب حالا همه چی عوض شده ... روزا خیلی دیر شب میشه، برع شب خیلی زود روز میشه ! دیگه شرایط عوض شده، دقیقا همون چیزی که خودت می خواستی، حالا باید بجنگی ! دائم شعر هایی که خودت یه روز نوشتی توی مخت چرخ و فلک میره که آره باید جنگید ...


من جنگُ به صلح ترجیح میدم

انقدر می خونم تا که دستگیر بشم

انقدر می مونم تا که تسلیم بشن

انقدر می جنگم تا که اسیر بشم


آره، مدام با خودت حرف می زنی که، مگه یادت نی ؟ یادت رفته ؟ مگه نمی گفتی پایه ای تا سر حدِ مرگ ؟! هنوز که با مرگ خیلی فاصله داری ... نباید زیرِ حرفت بزنی ! باید پایه باشی، بجنگی، خودت خواستی ... واسه رسیدن به آرزوهات ... واسه تحقق بخشیدن به چیزایی که شاید تو خواب فقط می تونستی بهش فکر کنی ... واسه واقعی ِ دنیای مجازیت ! خودت گفتی پایه ای ...


پایه ام تا سرِ حدِ مرگ

الان ستوان، ولی سرهنگه بعد
این آدمی که می بینی یه هفت خطه مرد
تهش می خونه اشهد و بعد ...


بعد از اشهد خوندن هم که معلومه چی سرت میاد ... پس واسه این کار باید همون اول اشهدت رو می خوندی، اگه نخوندی، هنوزم دیر نشده ... واسه ادامه باید اشهد خوند ... باید قبول کرد سخته، گاهی زمان دیر می گذره ! فکر کن یه تیر خوردی و داری جون میدی، زمانی که در حالِ جون دادنی شاید فقط ده دقیقه با مرگ فاصله داشته باشی، اما اون ده دقیقه کی می دونه، کی می فهمه، کی می تونه درک کنه که واسه تو شاید 10 ساعت بگذره !؟ درست مثه دونده ی استقامتی که هر چقدر بدو بدو می کنه، نمیرسه به مقصد و فکر می کنه زمان داره واسش دیر می گذره ! مثه زنِ بارداری که 9 ماه شاید واسش 9 سال بگذره ! مثه سربازی که روزای خدمتش رو تک تک می شماره ! مثه دانشجویی که دلش می خواد زودتر فارغ حصیل بشه و فکر می کنه که روزا داره دیر می گذره ! درست مثه خودت، خودت که روزا رو می شماری تا آ ِ هفته بشه و چند ساعت بتونی مالهِ خودت باشی !

نه ! روز همون روز است ساعت همون ساعت ... هنوزم آدما روزاشون رو با تو سپری می کنند، روزِ تو با روزِ اون تعداد ساعتش فرق نمی کنه ! همه ی ما 24 ساعت، یک روزِ کامل رو داریم ... این سختی هاست که روزا رو واسه تو 72 ساعتی کرده ! هر روزت شاید 3 روز بگذره واست ... اگر سختی ای هست، قبول کن، بعد از اون حتما، حتما، حتما راحتی ای خواهد بود ... پس به امیدِ اون روز، تا زنده ای، باید بجنگی ... فقط باید از خودت بپرسی، هنوزم جنگُ به صلح ترجیح میدی ؟!