دست نوشته شماره 89

نوشته شده توسطِ اس جی



حالم بده !! وقتی ساعتِ سه و نیم نصفه شب نشستی جلوی یه لپتاپ با نور کم و داری چرت و پرت های توی مخت رو تایپ می کنی، این معنی رو میده که ح چقدر بده !! وقتی میشینی و حرفای آدما رو توی سرت می چرخونی و می فهمی جز چند نفر از نزدیکات بقیه همه چی رو به تو، به دیگران، حتی به خودشون دارن دروغ میگن، اونوقت می فهمی که ح از همیشه بدتره، حقم داره ... وقتی میبینی حالش خوبه و تو ح بد، با خودت میگی، چه ساده ای ام من، چه احمقی ام من !! وقتی خسته ای از انتظار و دلت می خواد یا بشه، یا بدونی که نشده، تازه می فهمی که دو سال عمر یعنی چی !! وقتی 25 س رو رد کردی و هنوز دنبالِ یکی از ابت ترین نیازِ بشرِ این دوره زمونه ای، به خودت میگی، حق داری ح بد باشه !! وقتی جلوی آیینه لا به لای موهای کوتاهت دنبالِ موهای سفیدت می گردی، می فهمی معنی جمله ی "جوون تو جلدِ پیرمرد" !! وقتی آدمایی رو می بینی که به خیلی از چیزا رسیدن و حالا که نوبته تو شده تو گوشت شعار می خونن، می فهمی که بعضی ها لیاقتِ جایگاهشون رو ندارن ... وقتی صدای نفس نفس زدنات توی خواب بیدارت می کنه، می فهمی که گاهی زنده بودن از مُردن آسون تره !! وقتی باهات کاری می کنند که دلت می خواد بمیری !!

نمیشه همش گفت بیخیال، به خدا نمیشه، چرا تویی که پشتِ میزی نگفتی بیخیال و حالا من باید مثه سگ بدو بدو کنم که برسم به نصفه اون چیزی که حقمه ؟؟ چرا باید نشه فرقِ بین دروغ و راست رو تشخیص داد که هر و نا ی نیاد تو روت واسته و تو چشمات بهت زل بزنه و صد تا دروغ بگه !؟؟ چرا آدما بعضی هاشون تر از اند !؟ چرا از با تو بودن می ترسن و از دیگری نه !؟ چرا خدا یه سنسورِ "این آدمِ لاشی ایه" رو واسه آدما نیافرید که راحت لاشیون رو از غیرِ لاشیون تشخیص داد !؟ چرا هر بامش بیش برفش بیشتر، مگه تقصیرِ ماست که بعضی خونه ها بام نداره !؟ اصلا چرا آدما یکبار جون دارن و مثلا دو تا جون ندارن !؟ اصلا چرا منِ قوه ی تخیلم نصفه شبی اوج گرفته و دارم چرت و پرت میگم ؟!!؟

ولی خب، سوالِ بدی هم نیست، به هر ی بگی فرض کنه دو بار می تونست بمیره یکبار یه مرگِ طبیعی و یه بار به مرگ غیر طبیعی، حالا واسه مرگِ غیر طبیعی چه ح ی رو انتخاب می کنی ؟ این مرگ یه قانون هم داره که شما حداکثر دو بار می تونید بمیرید چه طبیعی و چه غیر طبیعی، ولی اگر تا وقتی که پیر بشی و از کهولت سن بمیری از فرصتِ مرگِ غیرِ طبیعیت استفاده نکنی دیگه نمی تونی استفاده کنی ... خب با این شرایط شما چه مرگی رو انتخاب می کردید ؟؟ مرگ با شلیکِ گلوله ی مستقیم ؟؟ مرگ با تبر یا چاقو !؟ مرگ بوسلیه ی تصادف با ماشین ؟؟ به قولِ عادلِ فردوسی پور مرگ با سقوطِ هواپیما ؟؟ مرگ با برخوردِ دو قطار به هم ؟ مرگ با پرت شدن از ارتفاعِ بلند ؟ یا مرگ واسه جلوگیری از مرگِ دومِ عزیزاتون !؟

نمی دونم، ولی من که دوست داشتم اولین مرگم رو تقدیم کنم به اولین ی که دوسش دارم، یه پیوندِ قلبی کبدی چیزی !! خیلی بهش فکر ، به اینکه دومین مرگم هم دوست ندارم طبیعی باشه و دوست دارم، یه جایی مصرفش کنم، مرگِ اولم که فرضیه اش رو گفتم دلیلش این بود که می خوام یکبار مرگ رو کلا تجربه کنم، چطوری یهو چراغ هات خاموش میشه !؟ روحت کجاست دقیقا ؟! چی حس می کنی، چی حس نمی کنی ؟؟ وقتی که اولیش رو تجربه ، واسه دومیش دوست دارم برم جنگ، می دونم جنگ واقعا ترس داره، ولی وقتی می دونی توی یه جنگی می تونی شرکت کنی که با کشته شدنت می تونی از یه سریِ آدمِ بی گناه دفاع کنی، بهت دلگرمی نمیده ؟؟

نمی دونم، شایدم دارم لاف می زنم، اما حس می کنم میرسه روزش !! بازم نمی دونم، شاید همه چی خوبه و من فقط اینا رو میگم چون، حالم بده !!