دیروز قرار بود من آش پشت پا درست کنم. مامانم گفت من واست سبزی میگیرم و آماده میکنم حبوباتشو هم میپزم تا تو از سرکار برسی. منم قرار بود زودتر برگردم. سوار سرویس شدیم اوووونقد ترافیک زیاد بود که نگو. ماشینی که سوار بودیم سابقه !!! اب شدن داشت که بعد نیم ساعت حرکت تو ترافیک بوی بدی میداد و یهوووو دیدیم دیگه حرکت نمیکنه. راننده گفت کلاج خالی کرده و دیگه راه نمیره. مجبور شدیم با کمک هم ماشین رو کناره هول بدیم تا برسیم به یه جا که بشه ماشین رو پارک کرد و رفت. دیگه بعدش با هم یه ماشین گرفتیم و برگشتیم. مسیر هم شلوغ و پرترافیک. دیروز من از همیشه دیرتر رسیدم خونه. بنده خدا مامان آش رو گذاشته بود و جاتون خالی چه آااااااش خوشنزه ای هم شده بود.

دیگه کمک کردیم مامان واسه شام ته چین و مرغ بریون درست کرده بود. منم میز یلدارو چیدم. ع !!! بازی کردیم. بعدش شام کشیدیم ولی من چون آش خورده بودم اصلا میل نداشتم. بعده شام هم مراسم شمع فوت !!! و کیک ب !!! توسط !!! خان. کلا ما تو همه جمع های خانوادگیمون کیک بمزیم !!! باید روش شمع بزاره و فوت کنه

 میوه و آجیل و تنقلات هم بعده شام خوردیم. من که از خستگی رو مبل نشسته بودم هی خوابم میبرد. فال حافظ هم گرفتم تا جاییکه یادم میاد خوب بود.

من قبل خواب یه دوش گرفتم و ساعت۱۱چپه شدم.

یلدای امسال خیلی جای مهدی خالی بود. با هم صوبت هم کردیم اونجا واسشون یلدا گرفته بودن.

امروز مهدی اینا دوساعتی کاظمین بودن و بعدش رسیدن کربلا.

صبح ۴تا لیست درست !!! ، عنوان لیستام اینا بود (دخترای مجرد که ان شاالله بهترین بخت و هنسر قسمت شون بشه، دخترایی که ازدواج !!! و ان شاالله باید مامان بشن، دخترایی که باردارن و ان شاالله نی نی شون صحیح و سالم بدنیا بیاد، دخترایی که مادر هستن و ان شاالله بچه هاشونو خدا حفظ کنه) بعدش اسمه همه دوستام چه واقعی،چه مجازی، و چه وبلاگی همه رو نوشتم و واسه مهدی فرستادم. امشب واسه همه تون دعا شده.

راستی امروز عصر آش خواهره مهدی رو بردم و بهشون دادم. بعدش هم واسه مادره مهدی رو بردم. یکمی پیشش نشستم و حرف زدیم ک بعد نیم ساعت برگشتم. رکورد زدیم نیم ساعت حرف زدیم، من همیشه با مهدی هم میرم خونشون خیلی کم حرف میزنیم.

خوب اینم کلا از خاطرات خوش شب یلدا.