شنبه اونقد خسته بودم که نگو، ظهر بعد !!! خو !!! دم تا عصر. بعدش رفتم خونه مامانم اینا. تا حالا هم مهمونشونم. تو اتاق دوران مجردی و همون تخته خودم میخابم. قبلا خیلی بیشتر اتاقمو دوس داشتم. الان فقط به مامان اصرار میکنیم اتاقمونو همون شکلی حفظ کنه و هوس نکنه تختای منو خواهرک رو جمع کنه. عصرا میرسم خونه مامانم اینا چایی حاضره، مامانم شام خوشمزه درست میکنه و ناهار فردامو هم میکشه. چقد مجردی !!! ا!!!

مهدی اینا دیروز ظهر رسیدن نجف. دیروز رفتن زیارت !!! علی(ع). خوشا به سعادتشون. امروز هم علاوه بر زیارت به قبرستون وادی السلام رفتن. ع !!! اشو واسم فرستاده.

هر روز صبح از خواب بیدار میشم به مهدی زنگ میزنم و یه احوالپرسی میکنیم و بعدش میرم سرکار. ساعت۱۱ هم که ساعت عاشقیه ماست مهدی همیشه این ساعت بهم زنگ میزنه. البته یه ربع اینور و اونور هم ممکنه بشه. تو تلگرام هم با هم در تماسیم. عصر میرسم خونه با ایمو تصویری با هم حرف میزنیم. شب قبل خواب هم شب بخیراینا داریم. ولی .. من دلم تنگه غصه میخورم نگرانم بالا !!! ه راه دوره و این سفر نگرانی های خاص خودشو داره.

یه موضوع خیلی خیلی ناراحت کننده هم واسمون پیش اومد که باعث شد امروز نصف مسیر برگشت رو گریه کنم و مابقی رو نفس عمیق بکشم که رسیدم خونه مامانم شک نکنه، دوساعت ترافیک برگشت فرصت خوبی واسه گریه !!! و نفس عمیق کشیدن بود. خدا خودش کمکمون کنه

فردا زودتر برمیگرم خونه، دلتون نخواد میخام آش پشت پا درست کنم.

بچه ها من دو تا از پست های قبلی رو از دسترس خارج میکنم. ممنون خوندین و باهام در موردش صوبت کردین.