امشب به دل سَر می زنم،جامی زکوثر می زنم

حرفی زمنبر می زنم،من دم زحیدر می زنم

 

ناخوانده گویم ازجنون،از رازهای کاف ونون

از"نون"و از "مایسطورون"،بر قلب دفتر می زنم

 

ای حضرت عشق آفرین،زیبا نگار مه جبین

مولا !!! المؤمنین،با ذکر تو پَر می زنم

 

مولا ببین دیوانه را،دیوانه مستانه را

دَرباز کن میخانه را،تاصبح هی دَر می زنم

 

بنگر شبِ مستانِ مست،باران بزن بر جانِ مست

در ساحل چشمانِ مست،باشوق لنگر می زنم

 

هردَم دَم از او می زنم،چون شمع سوسو می زنم

فریاد هوهو می زنم،تا صبح م !!! می زنم

 

گویند گمراهی شدم،دلبسته شاهی شدم

من حیدرالهی شدم،پس یاعلی،سر می زنم

 

بُگذار تکفیرم کنند،با عشق‌،درگیرم کنند

دربند وزنجیرم کنند،در بند پَ !!! َر می زنم

 

مولا کدامین باده را،نوشانده ای دلداده را

دستی بگیر افتاده را،ساغربه ساغر می زنم

 

ای یار ما ساغر بیار،ای یار ما بهتر بیار

ای یار ما خنجر بیار،بوسه به خنجر می زنم

 

یارب منم بیمار او،حلّاج او بَر دار او

زین عشق آتشبار او،آتش به پیکر می زنم

 

روزی رَوم بربام جان،بی وقفه من گویم اذان

از آن اذان بی نشان،از قبر مادر می زنم

 

سِرّ سَرِ دارم تویی،تفسیر مسمارم تویی

مستور اَسرارم تویی، مادر منم دَر می زنم

 

شاعر:احمدطاهری