!!! ای یک سنجاب داشت که اسباب سرگرمی اش بود، !!! خیلی به سنجاب وابسته شده ولی اجازه نداشت سنجاب را به خانه ببرد فقط بیرون از خانه با آن بازی می کرد،یک روز مادر !!! سر رسید، !!! از ترس مادرش سنجاب را به داخل دره پرتاب کرد، وقتی که مادرش رفت، از بالای دره سنجاب را نگاه کرد که بالا را نگاه می کرد، به سنجاب گفت من دیگر می روم تو هم برو توی جنگل آنجا محل زندگی توست، این را گفت و رفت، اما !!! هیچ وقت نفهمید که سنجاب بر اثر پرت شدن از بالای دره دیگر نمی توانست راه برود