پایان مثنوی

از ویکی پدیا

سلطان ولد فرزند مولانا گوید: وقتی دفتر ششم مثنوی به پایان رسید دیگر پدر، دم نزد. از او سؤال !!! که داستان شاهزاده سوم دژ هش ربا ناتمام ماند.

مدتی زین مثنوی چون والدم             شد خمش، گفتم ورا کای زنده دم

از چه رو دیگر نمی‌گویی سخن           از چه بر بستی در علم لدن

قصة شهزادگان نامد به سر                ماند ناسفته درِ سوم پسر

گفت نطقم چون شتر زین پس ب !!!    نیستش با هیچ‌ !!! تا !!! ، گفت

هست باقی شرح این لیکن درون         بسته شد دیگر نمی‌آید برون

همچو اشتر، ناطقه اینجا ب !!!            او بگوید، من دهان بستم ز گفت

وقت رحلت آمد و جَستن زِ جو           کلُّ شیٍ هالک الّا وجهُهَ

باقی این گفته آید بی زبان                در دل آن !!! که دارد نور جان

حکایت آ !!! دفترششم هم خود حکایتی ناتمام است که ماجرای سه شاهزاده است که دو پسر اول ودوم را میگوید و قصة سومین پسر ناتمام می ماند. سلطان ولد می گوید:

پدر گفت: دیگر اشتر نطقم ب !!! و پس از من !!! ی دیگر خواهد آمد و ناگفته‌ها را خواهد گفت. در قرن یازدهم شیخ نجیب الدین رضا تبریزی، داستان شاهزاده سوم را  با عنوان شهروان معتبر در مدت زمان چهل روز با تفصیل انشاد نمود و همچنان که مولوی می‌سرود و حسام الدین چلبی می‌نوشت، دراین جا نیز شیخ علینقی اصطهباناتی جانشین و تربیت شده او کاتب مثنوی سبع المثانی وی بود. (  سبع المثانی شیخ نجیب الدین رضا و اصول تصوف !!! احسان الله است !!! ی)