همه آن چه امروز ،بخشی از روزمرگی های زندگی  ماست ،فردا  حکایتی  دلنشین است برای آیندگان. بارها نشسته ایم پای  حرف های پدربزرگ ها و مادربزرگ ها  و گوش س !!! ایم به  روایت زندگی هایشان ،اما  این بار بر آن شدیم  سخن  بانویی را بشنویم که از گذشته  بندر مه آلود می گوید.

بانو «آزرمیدخت ملت پرست»  سال 1337 در آستارا  قدم بر عرصه خاک نهاد و کمی بعد  همراه خانواده اش که  از اهالی فرهنگ و هنر  بودند به بندرانزلی کوچید . در سالهای نوجوانی و جوانی  زیر آسمان این شهر ساحلی  قد کشید . اوکه خواهر آهنگساز به نام انزلی زنده یاد «عبدالله ملت پرست »است ، خود نیز تار می نوازد و  خاطرات زندگی اش را در قالب روایت های کوتاه  می نویسد. ملت پرست  در آغاز حکایتش به زیبایی های  طبیعی شهر اشاره می کند و می گوید: دریا و تالاب بی نظیر انزلی همیشه گردشگران را بدین جا  کشانده است. در این شهر کشاورزی پاسخگوی معیشت مردم نبود و صید و شکار و پذیرایی از گردشگران چرخ زندگی مردم را می چرخاند. به یاد دارم  علاوه بر مسافران ایرانی ،گردشگران ارمنی ، روس ، لهستانی ، رومانیایی هم به انزلی می آمدند. تالاب زمستان و تابستانش زیبا بود و تماشای  لاله های  تال !!! برای مسافران لذت بخش.

خانه های شهر باران

ملت پرست از خانه های قدیمی  شهرباران  می گوید که بیشتر چوبی بودند با ایوان های بزرگ و ستون های کلفت و حیاطهای وسیع .

 حصارخانه ها  ، چپری  بود و هر بهار بوته های نسترن ، اقاقی و  گل اناری روی این حصارها  گل می داد و  زیبایی خاصی به شهر می بخشید. وسط بیشتر حیاط ها آلاچیقی تابستانی بود  که با حصیر فرش می شد و یا نیمکت های چوبی در آن قرار می دادند.  با گرم شدن هوا افراد خانواده شب ها در این آلاچیق ها دور هم جمع می شدند ، میوه و تنقلات می خوردند ، گپ می زدند و دبلنا بازی می !!! د و اوقات را  پشت سر می گذاشتند. بیشتر مردم در  گوشه ای از حیاط  منزل  مرغ ، جوجه ، بوقلمون ،اردک و غاز برای مصارف روزانه پرورش می دادند. اکثر حیاط ها به هم راه داشتند و همسایگان هنگام  نیاز در عزا و عروسی به یاری هم می شتافتند. زن ها عصر هنگام  روی کتل  (چها !!! ایه چوبی ) روبروی در منازلشان می نشستد و لیق ها را به هم  تاب می داند  و طناب حصیری می بافتند. !!! ها سر این طناب ها را می گرفتند و کوچه به کوچه می رفتند تا لیق ها تمام شود و طناب بافته شود.از این طناب  برای بافت حصیر و   بعضی از صنایع دستی و جَوَد  (آویزهای هندوانه و کدو) استفاده می شد. از بعضی خانه ها صدای ساز های محلی بگوش می رسید. آداب و رسوم مذهبی و ملی، شعر و موسیقی  هر کدام در جای خود برای مردم محترم بود. ظهرها  صدای بوق و سوت اداره های گمرک و شیلات که نواخته می شد ، صدها  کارگر و کارمند به خانه هایشان بر می گشتند. روزهای جشن بوق کشتی ها به صدا در می آمد و روشنی منورها ی زیبا مردم را به وجد می آورد.

فروشنده های دوره گرد

وی  به یاد می آورد:  پیرمردانی بودند که چوبی با دو زنبیل بزرگ حصیری از آن آویخته ، بر دوش می گرفتند  و ماهی  و سبزیجات تازه برای فروش می آوردند و در کوچه های شهر می گشتند وبا صدای بلند  مردم را دعوت به !!! ید می !!! د.

شیلات

ملت پرست می گوید:محوطه شیلات  با درمانگاه ، !!! عمومی ، سینما ، خانه های ویلایی زیبا با دیوارهای تخته ای کوتاه  و ردیف شمشادها، خود شهرکی بود داخل شهر انزلی .است !!! های کوچک و بزرگ پرورش ماهی در محوطه شیلات  مردم را به تماشا فرا می خواند.

سینما و کافه

ملت پرست از علاقمندی اهالی انزلی نسبت به هنر یاد می کند و می گوید: نوجوان که بودم 7 سینما در شهر مشغول فعالیت بود. سینما هلال احمر ،سینما مولن روژ  یکی در میدان انزلی و یکی در غازیان روبروی شیلات ،سینما ایران ،سینما !!! ، سینما گل سرخ  و سالن  شیلات که چند منظوره بود و در آن !!! هم نمایش می دادند. مردم روزهای پنج شنبه و !!! برای تفریح به سینما و کافه های خانوادگی می رفتند. دو کافه قنادی فرد یکی در غازیان جنب سینما مولن روژ و یکی  هم در حدفاصل بین خیابان سپه و گلستان قرار داشت.

درختان کاج و بلوط و مرکبات در حیاط بزرگ کافه فرد قد کشیده بودند و صندلی های لهستانی دور تا دور میزها چیده شده بود. روی هر میزیک گلدان گل قرار داشت و مردم وقتی از !!! ید و گردش های عصرگاهی خسته می شدند  به کافه پناه می بردند و بستنی محلی در ظرف های پایه دار و شیرینی خامه ای شاخ !!! و یا شیرینی بقچه ای دارچینی می خوردند. در  آن زمان کافه  شیلات هم بود که  رستوران هم داشت و  مردم در رستورانش برای شام کباب ماهی ازون برون و یا ماهی سفید می خوردند.  یک کافه ای هم کنار اداره گمرگ بود که در حیاط بزرگ وپراز درختان مرکباتش ،است !!! ی زیبا قرار داشت. دور است !!! چراغهای رنگی کار گذاشته بودند و فواره ای هم وسط است !!! بود. برادرم یک کشتی کوچک با  تخته سه لایی ساخته بود که روی آب این است !!! رها بود و با چراغ قرمزش شب ها جلوه ای خاص به آن می بخشید.  ملت پرست به دورها خیره می شود  و می افزاید: اما هیچکدام از این کافه ها صفای کافه مادام را نداشت.  کافه پیرمرد و پیرزن ارمنی که در حاشیه میدان انزلی قرار داشت و پاتوق هنرمندان و نویسندگان و فعالان  اجتماعی شهر بود .آنها شب ها برای بحث و گفتگو در کافه مادام  جمع می شدند و  شربت به لیموی معروف مادام و قهوه ترک می نوشیدند.

تا !!! ی دریایی

این بانوی هنرمند می گوید: قایق های  مسافربری زیبا با تشکچه ها و !!! های رنگارنگ ، تا !!! ی های دریایی بین انزلی و غازیان بودند .هر قایق نامی بر خود داشت و قایقرانان با بازوهای ستبر و قوی پارو می زدند و  مردم را از بلوار به بندر و یا پل غازیان می رساندند. وی در ادامه به  بلواری که به موج شکن غازیان متصل می شود اشاره کرده و می گوید : پیرمردی هر روز غروب فانوس های روی این موج شکن را یکی یکی روشن می کرد. غروبها  مردم با پاکت های تخمه آفتاب گردان (سیمیشکا) در دست در بلوار قدم می زدند وبه  موسیقی  که از بلندگوها پخش می شد گوش می سپردند.

 

دلتنگی ها

 این بانوی  بندر مه آلود  که حالا دلتنگ حیاط های سرشار از مهربانی است  می گوید: از آپارتمان ها بیزارم  وقتی که با  ساخته  شدنشان دیگراقاقیا زینت بخش سردر خانه ها  نیست  و عطر بهار نارنج در کوچه نمی پیچد. دلتنگ عطر برنج دودی هستم که درون دیگ مسی روی هیزم پخته می شد. حالا دیگر مادام و کافه اش  نیست تا بنشینم قهوه بنوشم  و مادام از خاطرات جنگ  جهانی بگوید. حالا دلتنگ .....

تنظیم از : مریم ساحلی