به یاد مردهایی اُفتادم که تا به آن روز با آنها همبستر شده بودم . به یاد بوهایشان ، نفس هایشان ، دستان پینه بسته شان ، فریاد هایشان .

تا به امروز شاهد چیزهای عجیبی شده بودم ؛ مردهایی از خانواده اصیل و نجیب که در تخت به هیولا تبدیل می شدند و مردهایی که هیبتی مثل هیولا داشتند اما در باطن نرم و مهربان بودند .

قدیم ترها یک مشتری داشتم که از اراذل بود . عادت داشت که به صورتم تُف !!! د و هر بار بگوید : !!! ، پست .

اما حالا یک درویش در مقابلم نشسته بود و میگفت : من مثل چشمه هایی که از دل کوهساران می جوشد ، پاک هستم .

 

+ ملت عشق ، بخش گل کویر ، الیف شافاک .