در ابتدای سفر گفت بی سبب نگرانی

به بوسه گفتمش اما تو نیز چون دگرانی


به یوسف تو هزاران عزیز دست به دامان

تو مثل برده فروشان به فکر سود و زیانی


گل شکفتهء خود را س ام به تو ای رود

به شرط اینکه امانت به آشنا برسانی


مرا در آینه  می بینی و هنوز همانم...

تو را آینه می بینم و هنوز همانی


هزار صبح توانستی و نخواستی اما

رسیدنی ست شبی که بخواهی و نتوانی


فاضل نظری