در اعماق راستین یک رویا

باز شد پنجره ای رو به شهر عشق

که در انتهای جنگل تاریکش

روشنایی تجلی بخش عشق همه را در زیر نور خود

به مفهوم عش رساند.

نهرهایش هموار روان

عطر خوش لاله ای عشق

و لطافت مردمانش

در سکوتی بی همتا

مزد خستگی کارگران

بوسه های معشوق است

اسمانش بی ابر

حورشیدش همیشه فروزان

نوای نسیم برقرار

در هر گوشه شهر

شاخه ای بهار

در دست هر کودک ده ساله می روید

می توان خدا را حس کرد

در میان کوچه پس کوچه های شهر.

من در ان شهر بودم

روز ها به انتظار دیدن تو

زیر سایه سپیداری

نفسهای مرده ام را می شمردم

در یک روز بهار

تورا یافتم

لبانم را بوسیدی نفسانم جنان دوباره گرفت

تو در اغوش من ارامیدی

ای کاش این ارامش ابدی بود