طبق معمول

باز به بن بست رسیدم، از همه لحاظ.

کار، زندگی، فلسفه... نمی دونم چیکار باید !!! م. احساس تنهایی میکنم، اما نه از اون نوعی که قبلا بود. بیشتر از اینکه نمیتونم تغییری ایجاد کنم غمگینم! یه زمان آرزوهای بزرگی داشتم الانم دارم، اما هیچوقت تصمیمات درستی نگرفتم.

همین نرسیدن ها، به دست نیاوردن ها، نشدن ها... دهنمو بدجوری نموده.

خسته ام، دلم یه مسافرت خوب میخواد اما پول ندارم. همین فلسفه میشه واسم.... که آ !!! ش چکار میشه کرد؟ هرچه بیشتر و دیوانه وار تر تلاش کرد و به دست آورد و به آلودگی زمین افزود 

یا بیخیال زندگی شد و ضعیف باقی موند!

آیا من چون تلاش !!! و نتونستم به دست بیارم فیلسوف شدم یا از ترس اینکه از این به بعد هم نخواهم توانست...

در هر صورت من فیلسوفم چون به تحقق آرزوهام ضعیف بودم

اما آیا من فیلسوفم؟