به ماه رمضان امید بسته ام.... نه اینکه فکر کنی معجزه ای رخ می دهد نه.... موسم معجزه ها گذشته است... همین که صدای دعای سحر بپیچد توی هال از پنجره باز با یک نسیم خنک دم صبح ....همین که صدای ربنا بتابد به تسبیح بلوری ام....همین که افطار بپزم.... همین که همسرم زولبیا ب !!! د...

همین ها.... من به همین مختصرها قناعت دارم.... من مباداهای معنوی را از سر گذرانده ام و به همین اندک ها بسنده ام.... به حرم رفتن هایم با پسر کوچکم..به جواب دادن به سوالهایش وسط دعاها... پیله خلوت و سکوت و تمرکز نیستم... تازه از بودنش هم کلی مسرور و شاد و سبکم.... مثلا یکهویی سر ظهر باهم تصمیم عجله ای می گیریم که برویم مسجد... او تا من حاضر می شوم سجاده من و خودش را مچاله می کند توی پلاستیک...زیر برنج را خاموش می کنم و با پیرزن هایی که لنگان لنگان می روند سمت مسحد همراه می شوم.... من به همینقدر قانعم... چیزی بازم نمی دارد از اینکه با دنیای پیزرن های مومن همراه شوم... موهایم را می کنم تو.... از پیرزنی که تاب سجاده کوچک پسرم را توی صف ندارد بی هیج ناراحتی ای عذرخواهی می کنم.... !!! بی تمرکز را پذیرفته ام.... توی !!! حواسم هست پیرزن ها چادرشان را روی جا !!! پسرم نیندازند مبادا صدایش درآید.... مانع پسرم نمی شوم که ندود..... !!! میخوانم... !!! ی که پروانه نمی شود.... اصلا توقع ندارم پروانه شود... اصلا همین !!! های بی تمرکز همین دل سپردن به ذکرهای پیرزن های مومن...همین  دویدن های پسرم توی مسجد همین ها کافی است... توقعی ندارم... نه از خدا نه از خودم... اصلا همین بعد بخشیدن به همه چیز یک بیماری مادزادی به حساب نمی آید؟ هیچ بعدی نمی دهم و همانطور که با پسرم به !!! می روم به مسجد می روم... یکدفعه و بی هیچ بعدی.... درست مثل پیر !!! ن پادرد...به دست هایشان نگاه می کنم  موقع دعای بعد از !!! ...حدس می زنم کدامشان کوفته دارد کدامشان کوکو و کدامشان دمی برای ناهار.... اصلا بعضی هایشان را توی صف نانوایی دیده ام... چقدر آرامند....روتین غذا می پزند اصلا هم به بود و نبود عشق فکر نمی کنند توی هر وعده.... روتین به نانوایی می آیند و روتین به مسجد، !!! می خوانند، به پسر بچه ها تذکر می دهند، ذکر می گویند بی آنکه به کنه چیزی بین !!! ند...بی آنکه مطلق و نسبی را در مذهب بالا پایین کنند...بی آنکه تحلیل و تبیین کنند و می روند... ظهر هیچ م شوهران گرسنه هیچ کدامشان بغلشان نمی کنند بدو ورود و آنها به جای خالی محبت اصلا هم فکر نمی کنند و نگران کم شدن چیزی از رابطه نیستند.... وای چقدر خوشبختند و من چه دوست دارم این عدم بعد بخشی شان را....

به رمضان دل بسته ام.... به مختصرهای بسنده ....