یک جا دلت ریخته است پشت در اتاق عمل..... دلت به هیچ چیز بند نیست.... اگر ایمان و اعتماد روزهای بیست سالگی بود الان پاهایت محکم تر بود و خودت را به صندلی نمی رس !!! که مبادا بیفتی.... دنیا بی  حساب و کتاب است.... دنیا بیرحم تر از آنی است که در دهه بیستت بتوانی تصورش کنی حتی.... به مورچه ها فکر می کنی... انبوه مورچه ها گوشه و کنار خانه وقتی جارو می کشی.... ایا صدای دعایشان را می شنوی و از جارو !!! گوشه های خانه اجتناب می کنی؟ عبور می کنی...خوبی دهه سی همین عبور است.... نمی پیچی به مسایل ....حتی توی کرخی لحظه های ویران پشت در اتاق عمل....

زندگی !!! برداشته است از صورت بیرحمی اش... من از رقت باری بودنمان  کرخت تر می شوم.... مچاله میشوم.... لب هایم دعاهای گنگی از محفوظات !!! می کنند ...این کلمه های گنگ بی جان با تنبلی خاصی تنها به رقت انگیزی بودنمان دامن می زند .... مذهب اینجا باید کمی دست ادم را بگیرد تا توان گذراندن چنین لحظه هایی را داشته باشد.... انتظاری ندارم که دستم را بگیرد.... از چشم های اشکی برادرم می گریزم... از تصور سردی طاقت فرسای پشت آن درها می گریزم... از تصور پدرم روی آن تخت می گریزم..... تنها باری که پا گذاشته ام به اتاق عمل برای زایمان بوده.... زایمان توی خودش امیدی قوی دارد..... می گریزم.... می گریزم... از تکرار پدرم در خودم برادرانم و خواهرانم بیشتر گریه ام می گیرد.... از این شش o مثبت مضطرب  منتظر گریه ام می گیرد.... از مادرم این اضطراب ناتوانتر بیشترتر گریه ام می گیرد...بیرحمی حتی مجال گریه نمی هد....

فقط یک لحظه می گویم کاش پزشکی خوانده بودم..... رقت انگیزی با تهوع همراه می شود وقتی تصویر دختر دبیرستانی مستعد و کوشا می آید جلوی ذهنم که به سودای عرفان و عشق پا گذاشت توی ادبیات....این کلمه های احمقانه بی وجدان چه داده اند به من جز خالی ای دستان سردم پشت در اتاق عمل... می گریزم.... دل معلقم  وسط زمین و سقف  کوتاه مثل بادکنک چند روز بادشده با خاهای رقت بار به هیچ چیز بند نیست.... انگار دنیا پر از دریچه است... به سمت هر دریچه که می برندت به رنگی متفاوت میبینی جهان را.... کاش چینش دریچه ها هم تصادفی بود نه اینطور بر اساس تصاعد وحشت و بیرحمی...