ترس بزرگترین مواجهه بشر با هستی است.... گویی همه تلاش ها هم برای فراموش !!! این ترس است.... ترس به جدی ترین هیات خود نیمه های شب قلبم را نشانه گرفته است.... پدرم درد می کشد ...میدانم کمی زمان میخواهد که مسکن اثر کند ...ارامم بظاهر و پاهایشان را ماساژ میدهم...اما درد از توی اندام نحیف پدرم می اید بالا..می آید توی قلبم و !!! را از صورت زندگی کنار می کشد و من به ناگاه طرح بیرحمی از زندگی را می بینم.... بیرحمی در عمق زندگیست... حتی در همین نشستن من کنار بابا و وعده دروغ !!! که الان همین الان درد تمام می شود... ترس و بیرحمی حجم زیادی است برای سهم من در این شب...

پر از ترسم... خیلی بیشتر از آنچه بتوانی درک کنی ترسیده ام.... دنیا جای ترسناکی است و بناگاه دلم پریشان می شود برای پسر کوچکم ....برای پسر کوچکم وقتی چنین تجربه ای را بخواهد در تاریکی های یک شب بچشد... وقتی من درد بکشم و او طرح بیرحمی از زندگی را با قلب به دردآمده اش تجربه کند....

عشق کجای این زندگی دست ما را می گیرد؟... عشق که جز درد برایمان چیزی ندارد وقتی لباس مهر فرزندی و پدر مادری می پوشد و جز دردهای تیرکشنده و گریه های پشت چراغ قرمز ها هنگام !!! یدن گل از پسران پشت چراغ سودی برایمان ندارد وقتی می خواهی عشق را رعایت کنی...عشق این لعنتی بی خاصیت که فقط برایم رنج داشته است...

به پدر م نزدیکم... این را حین همان دیدار چهره بیرحمی و ترس زندگی کشف کرده ام...

رد مطلق !!! شی های پدرم هنگام انقلاب  را در خودم پیدا می کنم.گویی چهره کمرنگی از پدرم هستم... پدرم عاشق مادرم شده بود.... .پدرم زمانی شعرهایی را که برای مادرم گفته بود برایم خوانده بود از یک دفترچه کاهی توی زیرزمین وقتی کلاس جهارم بودم.....و پدرم بخاطرعشق من  تن داد به ازدواجم و از من قول گرفت که هر وقت عشق روی دیگرش را نشانم داد به او بگویم و من سر قولم نماندم....

ترس تمامم را پر کرده... زانوانم را خم کرده... پدرم می گوید پاشو برو بخواب...ترس توان برخاستنم را گرفته است.... ما عاشق می شویم و دل می بندیم تا بر این ترس غلبه کنیم وقتی زندگی را با محضی تمام !!! !!! پر از بیرحمی می بینیم.....

تنها چیزی که کمی ارامم می کند دخترم است با آن چشمان زیبا و موهای بلند مشکی... با آن ظرافت و زیبایی صورتش... تنها چیزی که ارامم می کند این است که دختر زیبایم را به این ترس خانه بیرحم نیاورده ام....