دانشجوهای کره ای ام مهمانم هستند. مشغول درآوردن دسر از قالبم که مدام می گویند !!! بیایید و من به عادت ایرانی وارم می گویم شما شروع کنید که نمی کنند... می خواهند به آداب ، قبل از غذا دعا کنند. حمیدکه می خواهد !!! بگیرد مانع می شود و می گوید دعا برای نمایش نیست...

همین که شروع به دعا !!! می کند یوهان دلم از جا کنده می شود... حتی کودکان یک ساله و سه ساله اش هم چشم هایشان را بسته اند و دست ها را گره کرده اند.... یوهان به فارسی دعا می کند.... طولانی.... خدا از توی دعاهایش دستش را می کند توی تنگ خشک دلم که دیرزمانی است خالی از ماهی است....

خدا از توی دهاعایش قلبم را گرم می کند....

ا !!! شب سبکم... خسته نیستم... پر پرواز دارم....