بوی رجب پیچیده توی کوچه پس کوچه قلبم...آنقدر که می روم تقویم را نگاه می کنم....

توی کتابخانه با اطلاعیه اعتکاف روبرو می شوم... ناخودآگاه می روم جلو و جزء جزء اطلاعیه را می خوانم...دلم پر می کشد تا سه روز ب !!! ...سه روز نشستن و زانو بغل گرفتن... بی دغدغه... با لباس های ساده سفید احرامم... می دانم نمی شود... می دانم بچه دارم... غمگین نیستم...بوی رجب پیچیده توی کوچه پس کوچه های قلبم و دلم طواف می خواهد...همان طواف هایی که پر بود از ایمانی اعتماد وار...با آن ایمان اکنون بیگانه ام اما سکرآوری آن عشق بی انتها هنوز یادم است... طواف های داغ ...

خدایا از تو سپاسگزارم که هنوز پنکه رجب وجود دارد... من قانعم...