گاهگاهی که دلم می گیرد 
به تو می !!! شم 
خوب در یادم هست 
چه شبی بود آن شب ! 

تو همان نوگل دیرینه و من 
برگ زردی که فتاده است به خاک 
و من اندر عجب این دیدار که تو بعد از سال ها 
هم چنان زیبایی !

کاش میدانستی
که چه کردی با من 
در همان لحظه که لبریز ز شوقت بودم 
چشم بر گرد !!!
و مرا سوز !!!

من سراپا همه چشم ، تو دریغ از یک نگاه 
دل که سرشار ز عشق ، 
چشم من غرق حضور ..
دست هایم بی تاب ،
در خیالم همه تو !

و تو از سنگ و نگاهت بی رنگ 
آن زمان که به تو روی آوردم 
خوب میدانستم
که چه در سر داری
لیک و اما که نشد 
تا ز تو دل !!! م ..

بارها می دیدم 
بین !!! فاصله ها بسیار است 
بارها می خواندم 
که دلت در گرو اغیار است 
نپذیرفتم باز ..

چشم به راهت ماندم 
پیش پایت چه حقیر می ماندم 
قلب پاکم چون فرش 
زیر پایت افتاد 

دست هایم در تب عشق تو هر دم جان داد 
و تو چون کوه یخی همه را خشک !!!
پشت پایت چه غریب 
اشک هایم می ریخت 
تارو پودم همه یکباره گسیخت 
من گمان می !!!  
دل تو مال من است 
چه خیالات خوشی ! 
ولی افسوس و دریغ ! 
قاتل جان من است ..

یاد من باشد اگر باز نگاری دیدم 
نکنم هیچ نگاه 
نکنم باز خطا 
دور دل نیز حصاری بکشم 
نغمه ی عشق فراموش کنم ..

همه را از دل خود می رانم 
از همه می گذرم 
به جز از عشق تو ای بلبل شیرین سخنم !

 

علی رضا بدیع