بانو


بانوی بخشنده ی بی نیاز من !


این قناعت تو ، عجب دل مرا می شکند ...

این چیزی نخواستنت، و با هرچه که هست ساختنت


این چشم و دست و زبانِ توقع نداشتنت

و به آن سوی پرچین ها نگاه ن !!! ت ..


کاش کاری می فرمودی دشوار و ناممکن

که من به خاطر تو سهل و ممکنش می !!!


کاش چیزی می خواستی مطلقاً نایاب

که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم


کاش می توانستم همچون خوبترین دلقکان جهان،

تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم ..


کاش می توانستم همچون مهربان ترین مادران،

رد اشک را از گونه هایت بزدایم ..


کاش نامه ای بودم، حتی یک بار، با خوبترین اخبار ...

کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت

 

کاش، ای کاش، که اشاره ای داشتی، امری داشتی

نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی ..



آه که این قناعت تو ، 

این قناعت تو دل مرا عجب می شکند ...


{ نادر ابراهیمی }