منبع:وبلاگ حرف ونقل

قهرمانان این داستان، عبارتند از پدرم علی اصغر افضل راوی داستان، ابوالقاسم حسین برجی، اخوان رفیع (شیر علی موسی، حسین موسی، غضنفر موسی و نصرالله موسی)، برادران خانلری (اکبر، حسین و عباس) و حسینعلی مبینی.

 

چاه غیب (قسمت اول) (برگرفته از کتاب افسانه ریگ جن تالیف نگارنده)

« روزگار سختی بود پدر جان. برای بدست آوردن یک لقمه نان کمر آدم !!! د می‌شد. از کله سحر تا نمای شب جان می‌کندی، می‌توانستی شکم خودت را سیرکنی- نه این‌که !!! ی بخواهد حق !!! ی را ندهد، نه!- دستمزدها کم بود، نیم من گندم و یا جو، کجای آدم را می‌گرفت؟! نانت می‌شد ، آبت می‌شد، !!! جت می‌شد یا برجت؟ تازه این دستمزد یک مرد بود. جُره جوان‌ها، با روزی پنجاه ارزن[1] کار می‌ !!! د. البته از حق نمی‌شود گذشت که زندگی معنی داشت و مردم با همه‌ی ناداریشان بسیار مغرور بودند و مسرور. توی این ولایت، کار یا رعیتی بود یا چوپانی و سارونی، ذغال سوزونی و مقنی‌گری هم بود، اما کار هر !!! ی نبود. آهسته آهسته، بنایی و خشت‌مالی هم جایی توشغل‌ها برای خودشان باز !!! د. مشاغل موروثی بود و از پدر به پسر می‌رسید.»

برای لحظه‌ای، سکوت به پیرمرد فرصت داد تا با نقب به گذشته‌های خیلی دور، خاطرات فراموش شده‌اش را بازیابد:

« گفتی همین دیروز بود، مادر خدا بیامرزم، می‌دانی که از سادات طباطبایی بود. دستم را گرفت و برد پهلوی !!! محمدحسین. من آن روز فقط هشت سال داشتم:« خیر ببینی !!! ، بچه مرا ببر کار و مثل خودت !!! ش کن، خدا نگهدارت باشد و جده ام زهرا(س) پشت و پناهت.»

!!! ‌‌ محمدحسین برای مادرم احترام زیادی قائل بود، با مهربانی رو به من کرد و گفت: فردا صبح بیا سر کار. این طور شد که من بنا شدم و تا روزی که توانایی ایستادن روی داربست را در خود می‌دیدم کار !!! .»

پدر خاموش شد و به گذشته خیره ماند و پس از لحظه‌ای که نمی‌دانم چقدر طول کشید ادامه داد:

« یکی دو ماه دم دست !!! محمد‌حسین کار !!! که انصافاً آدم خوش اخلاقی بود. یک لب داشت و هزار خنده. روی هم‌ رفته آدم بی‌بخل و کینه‌ای بود. دلش هم می‌خواست من کار یاد بگیرم. یک‌ روز غروب بعد از اتمام کار رو به من کرد و گفت: « فردا صبح زود بیا در خانه ما، وسایلت را هم بردار می‌خواهیم برویم معدن سِبَرز»

پدر در همه‌ی عمر خود حتی یک لحظه فرصت نیافته است زحمت‌هایی را که کشیده است از یاد ببرد و غالباً زندگی را جز با سخت‌کوشی به یاد نمی‌آورد:

« لابد میدانی معدن سبرز کجاست، تو کوه‌های نزدیک انارک، غرب زنجیرگاه نزدیک معدن باغ قرق. کوه‌های انارک معدن زیاد دارد، یکی می‌گفت، بیست و هشت تا معدن شناخته شده دارد. به غیر از من، هشت تا بچه‌ی چوپانانی دیگر هم بودند که سبرز کارگری می‌ !!! د. دو نفر !!! آلمانی هم بودند با خانم‌هایشان ، یکی سبرز کار می‌کرد و دیگری باغ قرق، دفتر دستک‌ها دست علی‌آقا میرزا بود، آقامحمد حاج باقر سرکارگر و حیدر !!! علی، !!! کار معدن بودند، بقیه انارکی بودند که من نمی‌شناختم. چیزی که برای من مهم بود و باید می‌دانستم این بود که، من شاگرد !!! محمد‌حسین هستم و قرار بودخیلی زود !!! بشوم، همان‌طورکه مادرم قولش را گرفته بود. به سختی کار می‌ !!! و خوشحال بودم که می‌توانم به خانواده‌ام کمک کنم. و از این بابت احساس غرور می‌ !!! . زحمت کشیدن برای مرد خوبست، مردی به کار است. و توی دلم به بچه مکتبی‌ها که توی قلعه‌ی چوپانان، دور ملا جمع شده بودند و توی زیر و زبر الف مانده بودند، می‌خندیدم. !!! محمدحسین گرم کار که می‌شد هر از گاه بیتی را !!! می‌کرد، بیشتر از باباطاهر و خیام بود و کمتر ار فردوسی و سعدی و من‌هم آن‌هایی را که خوشم می‌آمد حفظ می‌ !!! برای روزهای !!! ی.

نمی‌دانم چند روز گذشت، به ماه کشید یا نه، که از چوپانان پیغام آوردند: به !!! محمد‌حسین بگویید آب در دست دارد بگذارد و به چوپانان بیاید، سیل آمده و قلعه را !!! اب کرده است و مردم بی س !!! ناهند.

 ادامه دارد

مهدی افضل

***************************