جو جامعه پر شده است از اختناق و وحشت. شیعیان از جانب حکومت وقت در مضیقه و محدودیت هستند. منزل !!! حسن عسکری (علیه السلام) شش سال است که در کنترل و محاصره‌ی نیروهای خلیفه قرار گرفته است. !!! علیه السلام توسط معتمد عباسی (علیه من الرحمن ما یستحق) مسموم شده و در بستر بیماری است. طبیبان دربار به دستور خلیفه‌ی ظالم زمان، برای کنترل !!! شیعیان در منزل آن حضرت اقامت دارند و از سلامت ایشان قطع امید کرده اند.
اخبار احوال !!! عسکری (علیه السلام) در شهر پیچیده است. شیعیان از طرفی در اندوه وخامت حال آن حضرت و از طرف دیگر در حزن عدم دسترسی و زیارت !!! شان در سوز و گدازند.
تنها راه ارتباط با !!! ، عثمان بن سعید (ره) صح !!! خاص !!! عسکری (علیه السلام) است که به صورت ویژه با حضرت در ارتباط است.
نیمه شب هشتم ربیع سال 260 ه.ق وخامت حال !!! به اوج خود می‌رسد. فرزند پنج ساله‌اش (ارواح العالمین له الفداء) را به نزد خود می‌خواند.
فرزند دور از چشم مأموران و جاسوسان نظامی خود را به بالین پدر رسانده و ایشان را در مهیا شدن برای !!! صبح مساعدت می‌فرماید.
!!! عسکری (علیه السلام) !!! صبح را اقامه می کند. آ !!! ین وصیت‌های خود را به فرزندش اعلام نموده و در آغوش فرزند جان به جان آفرین تسلیم می‌فرماید.
خبر شهادت !!! در سطح شهر می‌پیچد. شیعیان بدون در نظر گرفتن حضور مأموران حکومتی راهی بیت !!! شان گردیده و آماده‌ اقامه‌ی !!! بر پیکر مطهر ایشان می‌شوند.
همگی منتظرند ببینند چه !!! ی بر پیکر مطهر حضرت اقامه‌ی !!! می کند. زیرا می‌دانند فقط معصوم می‌تواند بر معصوم !!! بخواند.
جعفر بن علی که با ترغیب خلیفه‌ی غاصب وقت و کمک اطرافیان سعی دارد خود را تنها جانشین !!! معرفی کند برای !!! خواندن و اغفال شیعیان مهیا می شود.
راوى گوید: خادم از خانه بیرون آمد و گفت: نامه‏هاى فلانى و فلانى همراه شماست و همیانى که درون آن هزار دینار است که نقش ده دینار آن محو شده است. آن‌ها نامه‏ها و اموال را به او دادند و گفتند: آن‌که تو را براى گرفتن این‌ها فرستاده همو !!! است
دستگاه خلیفه‌ی عباسی (علیه من الرحمن ما یستحق) که در توهم قطع سلسله‌ی طاهره‌ی !!! ت به علت بی فرزند بودن !!! عسکری به‌سر می‌برد و از این بابت شادمان و مشعوف است، سعی دارد شهادت !!! را مرگ طبیعی جلوه دهد.
ابوالأدیان خادم !!! حسن عسکری (علیه السلام) که به دستور ایشان جهت انجام مأموریتی به خارج از شهر رفته بود از راه رسیده و مبهوت است، واقعه را اینچنین نقل می‌کند:
من خدمتکار !!! حسن علیه السّلام بودم و نامه‏هاى او را به !!! ا مى‏بردم.
در آن بیمارى که منجر به فوت ایشان شد نامه‏هایى نوشت و فرمود آنها را به مدائن برسان، چهارده روز اینجا نخواهى بود و روز پانزدهم وارد سامرّاء خواهى شد و از سراى من صداى وا ویلا مى‏شنوى و مرا در محل غسل مى‏یابى.
عرض !!! : آقاى من! چون این امر واقع شود !!! و جانشین شما که خواهد بود؟
فرمود: هر !!! پاسخ نامه‏هاى مرا از تو مطالبه کرد همو قائم پس از من خواهد بود.
گفتم: دیگر چه؟ فرمود: !!! ى که بر من !!! خواند همو قائم پس از من خواهد بود.
عرضه داشتم: دیگر چه؟ فرمود: !!! ى که خبر دهد در آن همیان چیست همو قائم پس از من خواهد بود.
هیبت و بزرگواری او مانع شد که از او بپرسم در آن همیان چیست؟
نامه‏ها را به مدائن بردم و جواب آن‌ها را گرفتم و همان‌گونه که حضرت فرموده بود روز پانزدهم به سامرّاء در آمدم و به ناگاه صداى وا ویلا از سراى او شنیدم و او را بر مغتسل یافتم.
ولادت !!! حسن عسکری(ع)
برادرش جعفر بن علىّ را بر در سرا دیدم و شیعیان را که بر در خانه‏اش که وى را به مرگ برادر تسلیت و بر !!! ت تبریک مى‏گویند، با خود گفتم: اگر این !!! است که !!! ت باطل خواهد بود، زیرا مى‏دانستم او !!! مى‏نوشد و در کاخ !!! مى‏کند و تار مى‏زند، پیش رفتم و تبریک و تسلیت گفتم ولی از من چیزى نپرسید.
آن‌گاه عقید بیرون آمد و گفت: اى آقاى من! برادرت کفن شده است برخیز و بر وى !!! گزار! جعفر بن علىّ داخل شد و بعضى از شیعیان که سمّان و حسن بن علىّ که معتصم او را کشت و به سلمه معروف بود در اطراف وى بودند.
چون به سرا درآمدیم حسن بن علىّ را کفن شده بر تابوت دیدم و جعفر بن علىّ پیش رفت تا بر برادرش !!! گزارد. چون خواست تکبیر گوید کودکى گندم گون با گیسوانى مجعّد و دندان‌هاى پیوسته بیرون آمد و رداى جعفر بن علىّ را گرفت و فرمود: اى عمو! عقب برو که من به !!! گزاردن بر پدرم سزاوارترم.
جعفر با چهره‏اى رنگ پریده و زرد عقب رفت. آن کودک پیش آمد و بر او !!! گزارد و کنار آرامگاه پدرش به خاک س !!! شد.
سپس فرمود: اى بصرى! جواب نامه‏هایى را که همراه توست بیاور، و آن‌ها را به او دادم و با خود گفتم این دو نشانه، باقى مى‏ماند همیان. آن‌گاه نزد جعفر بن علىّ رفتم در حالى که آه مى‏کشید حاجز وشّاء به او گفت: آقاى من! آن کودک کیست تا بر او اقامه حجّت کنیم. گفت: به خدا سوگند هرگز او را ندیده‏ام و او را نمى‏شناسم.
ما نشسته بودیم که گروهى از اهل قم آمدند و از حسن بن علىّ علیهما السّلام پرسش !!! د و فهمیدند که او در گذشته است و گفتند: به چه !!! ى تسلیت بگوئیم؟ مردم به جعفر بن علىّ اشاره !!! د، آنها بر او سلام !!! د و به او تبریک و تسلیت گفتند و گفتند: همراه ما نامه‏ها و اموالى است، بگو نامه‏ها از کیست؟ و اموال چقدر است؟
جعفر در حالى که جامه‏هاى خود را تکان مى‏داد برخاست و گفت: آیا از ما علم غیب مى‏خواهید؟!
چون خواست تکبیر گوید کودکى گندم گون با گیسوانى مجعّد و دندان‌هاى پیوسته بیرون آمد و رداى جعفر بن علىّ را گرفت و فرمود: اى عمو! عقب برو که من به !!! گزاردن بر پدرم سزاوارترم. جعفر با چهره‏اى رنگ پریده و زرد عقب رفت. آن کودک پیش آمد و بر او !!! گزارد و کنار آرامگاه پدرش به خاک س !!! شد. سپس فرمود: اى بصرى! جواب نامه‏هایى را که همراه توست بیاور، و آن‌ها را به او دادم و با خود گفتم این دو نشانه، باقى مى‏ماند همیان
راوى گوید: خادم از خانه بیرون آمد و گفت: نامه‏هاى فلانى و فلانى همراه شماست و همیانى که درون آن هزار دینار است که نقش ده دینار آن محو شده است. آن‌ها نامه‏ها و اموال را به او دادند و گفتند: آن‌که تو را براى گرفتن این‌ها فرستاده همو !!! است.
جعفر بن علىّ نزد معتمد عبّاسىّ رفت و ماجراى آن کودک را گزارش داد، معتمد کارگزاران خود را فرستاد و صقیل جاریه را گرفتند و از وى مطالبه آن کودک !!! د، صقیل‏ منکر او شد و مدّعى شد که باردار است تا به این وسیله کودک را از نظر آن‌ها مخفى سازد و وى را به ابن الشّوارب قاضى سپردند و مرگ ناگهانى عبید اللَّه بن یحیى بن خاقان و شورش صاحب زنج در بصره پیش آمد و از این رو از آن کنیز غافل شدند و او از دست آنها گریخت‏... [1]
پس از این دوران فرزند زهرای اطهر (سلام الله علیها) از دیدگان پنهان شد و دوران غیبت صغری آغاز گردید و تا سال 329 هـ.ق به طول انجامید و در همان زمان غیبت کبری آغاز شد.
!!! موسی کاظم علیه السلام می فرمایند:
« إِذَا فُقِدَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ السَّابِعِ، فَاللَّهَ اللَّهَ فِی أَدْیَانِکُمْ، لَایُزِیلُکُمْ عَنْهَا أَحَدٌ؛ یَا بُنَیَّ، إِنَّهُ لَابُدَّ لِصَاحِبِ هذَا الْأَمْرِ مِنْ غَیْبَةٍ حَتّى‏ یَرْجِعَ عَنْ هذَا الْأَمْرِ مَنْ کَانَ یَقُولُ بِهِ، إِنَّمَا هِیَ مِحْنَةٌ مِنَ اللَّهِ- عَزَّ و جَلَّ- امْتَحَنَ بِهَا خَلْقَهُ، لَوْ عَلِمَ آبَاۆُکُمْ و أَجْدَادُکُمْ دِیناً أَصَحَّ مِنْ هذَا، لَاتَّبَعُوهُ ».
«هنگامی که پنجمین فرزندم از نظرها غایب شد، مواظب دین خود باشید تا !!! ی شما را از آن خارج نکند. برای صاحب این امر غیبتی خواهد بود که گروهی از عقیده مندان به او از اعتقادشان دست برمی دارند و این غیبت، آزمونی است که خداوند با آنْ بندگانش را می آزماید». [2]

پی نوشت:
1. کمال الدین / ترجمه پهلوان ؛ ج‏2 ؛ ص223
2. الکافی . ج 2 . ص 145