حس میکنم !!! شده عین وایبر دیگه توش پرنده ای پر نمیزنه . هیشکی نمی نویسه هیشکی کامنت نمیذاره و فکر کنم بچه ها و دوستان اسباب کشی !!! رفتن یه بلاگ دیگه .

خانوما من هنوز زنده ام اما کلی مشغله دارم آدرس جدید به من بدین.

چند ماهی شده که ننوشتم چند ماهی که خیلی اتفاقات خوب و بد افتاد. رشد و تکامل دختر جز اتفاقات خوب زندگیم هست و راه رفتنش و بزرگ شدنش . هنوز هم باورم نمیشه این همون دختر کوچولوی زشته تو بیمارستانه. دختری که الان از زیبایی زبان زده همه هست چهره مینیاتوریش و چشمای درشت سبز رنگ یا بهتره بگم اقاینوسیش چون گاهی سبزه و گاهی آبی تیره . دختر ماهم شادی بخش خونمون شده و من تمام سعی و تلاشم رو میکنم که در آرامش بزرگ بشه و از لحاظ تربیتی دختر کاملی باشه.

هر چند که گاهی رفتارهایی میکنه که من می مونم که از کجا یاد گرفته چند وقت پیش از همسرم ناراحت شدم و بهش گفتم با صدای نیمه بلند حالا مثلا واسه چی تو اتاق نشستی مشکلی حل میشه واقعا چرا؟ که دخترم که کنار باباش بود با صدای بلند به باباش گفت دادادادادادا و یه چشم و ابرو هم واسه باباش اومد . خانم طلا یه چشمه اومد و به طرفداری از مامانش دراومد. کلی خندیدم که آخه تو فسقلی چه میدونی چی به چیه!!!

از این بگم که در راستای !!! ید خونه و قسط های زیاد و !!! ج بالا به همسرم گفتم که کار دومی برای خودش دست و پا کنه از جایی که ایشون فقط درحوزه کاری خودش تو level بالا کار میخواست کار نیمه وقت پیدا نشد و کار تمام وقت با حقوق خوب پبدا شد به من گفت که میخوام برم و منم موافقت !!! و قرار شد که یک ماه مرخصی بدون حقوق بگیره و بعد بره ببینه اون کار چطو.ره بعد از یک ماه بهش گفتم که نمیخوام بری چون تایم کاری بالایی داره و نمیشه که به هیچی نمیرسه و ارزشی نداره با این تایم . اما قبول ن !!! ایشون همانا و لجبازی همانا و سه ماه بدون حقوق بدون همانا و حقوقی که رییس جان قول داده بود بده و نداد همانا و شرایط وحشتناک تره کاری مثل !!! ها سرکار رفتن همانا. خلاصه ما از همه کارمون زده بودیم حتی وقتی حقوق گرفت ما وقت نمیکردیم واسه خونه بریم !!! ید.

بهرحال در شرایط جدید با رییس بحثشون شد و بهشون گفت من با این شرایط کار نمیکنم ایشون گفت خوب میتونی بری. کاسه چه کنم ؟ چه کنم  هم ما بدست گرفتیم و به خاطر یه تصمیم نادرست همه رو به زحمت انداخته بود. بهر حال برگشت به کار قبلی اما دیگه نتوسنت قرارداد با شرکت !!! تی ببنده  تو بخش خوصیشون رفت.

این شد که باز هم به این نتیجه رسیدم نباید بهش اعتماد کرد خیلی بده که پیشرفت و رشد اطرافیانت رو می بینی و بخاطر بی تدبیری شریک زندگیت باید سرجات استوپ بزنی

واقعا متاسفم.

رابطه مون معمولی مثه دو تا دوست ک گاهی با هم  اختلاف نظر دارن و اون اصلا درک نمیکنه که اینطوری خوب نیست. دیگه جون ندارم باهاش سرو کله بزنم و ترجیح میدم سرم به کار خودم باشه و زندگیمو !!! م.

دلم برای شماها خیلی تنگ شده و دوست داشتم که خیلی زیادتر می تونستم بنویسم و امیدوارم بتونم برگردم به اون روزها.

دوستتون دارم مثل همیشه.