موهایش چون نهری که زیر شاخسار درختان در ظهری تابستانی، آرام میرود و خنکی می افزاید، نرم و لطیف بود. چنان نرم، که میترسید در لمسشان، دستهای زمختش آن لطافت را خدشه دار کند. با نفسی که در !!! حبس کرده بود، وَ با دقت، انگشتانش را طوری روی موهایش میکشید که گویی تنها هاله ای از آنها را لمس میکند. هر از گاهی کنجکاوانه و پُرسان، انگشت اشاره اش را لای موهایش میکرد و ت !!! از آن برمیچید و آن را دور انگشت وسطی میتاباند و تا انتها بر آن رودخانهء آرام و مواج پیش میرفت. و او همچنان در خواب بود.
خواب بود و نسیم عصرگاهی تابستان ، عطر نفسهایش را به موهایش می انگیخت و پیچ و تابشان را هرچه افسونگرتر میساخت.
همیشه میگفت: موهای تو زلف بید است و من مجنونش..!