سرمو روی بالش گذاشتم هنوز پلک به هم نگذاشتم با صدای هم تختی ام از جا پ !!! ودست پاچه  گفتم:-

 چیه؟ چی شده ؟فرمانده اومده؟

علی با موهای فرفری و هیلکی لاغر در حالی که چشماشو با دست می مالید گفت: نه

 نفس عمیقی کشیدم و دوباره دراز کشیدم که علی بالای سرم نشست و گفت:خواب کیو می دیدی ؟

همینجور که توی خماری بودم بی معطلی و از روی حواس پرتی گفتم :منیره

 علی هی میزد روی پاش و هی می خندید دستمو جلو دهانش گرفتم و گفتم: مرض به چی می خندی؟

دستش رو بلند کرد که بزنه توی سرم گفت :ای خاک بر اون فرق سرت !!! ی که تو خواب اینجوری ازش بترسی و هی بگی منیره  نزن نزن تو واقعیت دیگه چی هست؟

لجم را در آورده بود پرسیدم: مگه توی خواب داشتم چی می گفتم دِ حرف بزن

خنده ای کرد و گفت هیچی داشتی از دست یه نفر کتک می خوردی

 دوباره سرمو روی بالش گذاشتم از ترس کتک هایی که توی خواب از منیره و دادا !!! خورده بودم جرات گذاشتن پلک هایم روی هم را نداشتم آخه داداشش می گفت:دیگه حق نداری اسم خواهر منو بیاری هر وقت مثل مرد سربازیتو تموم کردی بیا منیره رو میدیم به تو ما تنها خواهرمون رو به یه بیکار خدمت نکرده آسمون جل نمیدیم

 اینقدر گیچ خواب بودم که ندونستم چطوری به خواب رفتم اینبار وقتی چشمامو باز !!! بجای علی کل بچه ها رو بالای سرم دیدم که دورم حلقه زده بودند و از عصبانیت با چشماشون حرف میزدن ریختن روی سرم و هر یکی، یکی دوتا مشت و لگد بهم زدن و از ترس بشین پاشوها رفتن زیر پتو هاشون اما علی همچنان می خندید و هی میزد پشت دستش گفتم: مگه باز توی خواب حرف زدم

علی که همینجور دستش روی شکمش بود و نمی تونست بلند بلند بخنده گفت: بله

سرمو جلو آوردم و گفتم :چی گفتم،اه بسه چقد می خندی گفتم مگه چی گفتم

علی که از خنده اشک توی چ !!! جمع شده بود گفت: مدام میگفتی شیرینی خوردیم، شیرینی خوردیم  کمی به خوابم فکر !!! هر بار می رفتم دم خونه منیره با گل شیرینی می رفتم اما خودش و دادا !!! اینقد به شیرینی علاقه داشتن که گل را پشت سرم پرت می !!! تو جوی آب و می گفتن: تا خدمتتو نکردی دختر نمیدیم.

با خودم گفتم:وای منیره منیره تو چکار کردی با من

صبح شد نقل دهن بچه ها تو پادگان من بودم من و خواب هام وای بگم خدا چکارت کنه منیره این چه بلایی بود سرم آوردی ؟

ساعت 9 شب شد بچه ها خسته و خاکی وارد پادگان شدن و روی تختا شون دراز کشیدن بزرگتر ماها که یه مرد 35 ساله و قیافه ای خشن و جدی بود گفت :مجید اگه امشب با اون خوابای لعنتیت از خواب بپری و بی خوابمون کنی با دستای خودم !!! می کنم حاضرم به جای اینکه آ !!! هفته برم مرخصی برم بهشت زهرا ولی تو را از دست این منیره منیره گفتنا خلاص می کنم اگه منیره 6 ماه نتونسته توی خواب جونتو بگیره مطمئن باش جیکت در بیاد خودم خلاصت می کنم و بعد خاموشی رو زد

پیش خودم گفتم یعنی شش ماه از خدمتم گذشت تخت من که وسط تخت علی و حمید همین !!! ی که تهدیدم کرده بود، بود.

با !!! ماس به علی  گفتم :علی ندر اون اون موهای فرفریت بذار امشبه رو من جای تو بخوابم من برم بالا تخت تو بیا جای من بخواب می ترسم دیدی که تهدیدم کرد حالا من !!! وپف هم !!! م شما می گید کابوس  منیره را می بینه

راضی نمیشد اما قرار شد وقتی برم مرخصی براش از دهاتمون کشک !!! بیارم .

جامو با جای علی عوض !!! یه کم از این پهلو به اون پهلو !!! تا پلکم سنگین شد هنوز نیم ساعتی از 12 نگذشته بود که با صدای جیغ نهیبی از خواب بیدار شدم و پا به فرار گذاشتم به دستور حمید یکی یکی بچه ها ریختن روی سرم و تا می خوردم  کتکم زدند حمید که حس !!! کفری شده بود منم که زیر دست و پاهاشون در حال نوش جان !!! ضربات آنها بود هی داد می زدم ولم کنین ولم کنین دیوونه ها مار مار یه مار روی تخت دیدم مار روی پام داشت راه می رفت با این حرفم بچه ها ولم !!! و به طرف تخت رفتن حمید که از خشم قرمز شده بود گفت:کو مار اینجا که چیزی نیست ؟

همینجور که خون گوشه دماغم را پاک می !!! گفتم: من چه میدونم خب ماره میره یک جا که نمی مونه.

 همه بچه ها ترسیده بودن خدا را شکر اینبارم مار جونمو نجات داد ناگفته نمونه خواب دیدم منیره داره زن بیژن پسر عموش میشه هنوز به جاهای بد بد خوابم نرسیده بودم

بچه ها همه جا رو گشتن اما خبری از پیدا !!! مار نشد

دیگه عادتم شده بود تا خو !!! ره را می دیدم  برای خلاصی از دست بچه و ضربات آنها می گفتم یه جک و جونوری روی دست و پام راه می رفت یا می گفتم سوسک یا می گفتم هزار پا یا می گفتم مار اما همش دروغ بود.

بالا !!! ه مرخصی !!! و به دیدن منیره رفتم چند ضربه  به در کوبیدم خدا خدا می !!! داداشای منیره اینجا نباشن

منیره که چادرشو توی کمرش بسته بود و انگار داشت حیاط را جارو می کرد در رابه رویم  باز کرد با دیدن ناگهانی من نگاهی به سر و صورتم انداخت و اخمی به ابروهایش داد و گفت:معتاد شدی،ناسی شدی،رفتی  خدمت مرد بشی یا معتاد بشی؟

و با جارو چند ضربه ملایم  بهم زد اما کاش ضربه های تو ی خواب هامم مثل ضربه های الانش بود   

جارو را از دستش گرفتم و توی دلم هزار بار پدرشو لعنت !!! و گفتم: هر جور میخوای فکر کنی فکر کن نه معتاد شدم نه ناسی شدم نه قرصی شدم  نه هیچ کوفت و زهر مار دیگه ای بعدشم من دیگه  خدمت نمیرم از خیر کارت خدمت سربازیم گذشتم تو نمی دونی من چه دردسرایی اونجا میکشم شبی نیست که از دست هم تختی هام کتک نخورم البته حقم دارن بیچاره ها هنوز نخو !!! ده باید بلند بشوند من ساعتی ده بار خواب جنابعالی رو می بینم حالا هی گیر بده بگو برو خدمت خدمتتو کن اینقد بابام نگه عرضه گرفتن یه کارت خدمت سربازی را نداره بابا ولم کنین تو را خدا ساعتی صد بار خواب می بینم زن اون بیژن نامرد میشی  در صورتی که تو الان زنمی  با 6 تا بچه ولم کن خسته ام  جان مادرت بذاربرم کپه مرگمو بذارم...