خبببببببببب سلام :)
درسته نگران و اندوهگین گشته ام این روزا ولی این دلیل نمیشه برای صدای گنجشک و نور افتاب که در نبود فعلی برای دوتا از پنجره های بزرگ خونه  با دیوارای خونمون بازی میکنه ،خوشحال نباشم و هی ریز ریز ذوق نکنم ،مثل الان که بعد از سپردن غم و غصه و نگرانی هام به اب سردی که همه شو برد الان یه حال عجیبی دارم با اینکه تا نیم ساعت پیش واقعا چشمام درد می ولی الان بهترم  این روزا خیلی فکر میکنم به همه چی به خودم به فردا به دیروز به ارزوهام به ایده هام به اینکه چی میخوام به اینکه چی میشه به اینکه چقدر بعضی چیزا سختن و بعضی چیزا اینقدر شیرین اینکه امروز باید برای نعمتی به اندازه اون ی که بیشترین سود رو میبره و بهش وابسته ست خوشحال بشی مثلا بارون وقتی خو و صدای بارون رو میشنوی مثل یه کشاورزی که سال تا سال منتظر بارون برای زمینشه مثل چوپانی که منتظره زمین سبز بشه و ها رو ببره چرا خوشحال بشی این کیف میده ،میچسبه ، خیلیم میچسبه!
الانم در ته خوشی های زندگیم وقتی که با موهای خیس نشستم پشت میز جفت بزرگترین پنجره خونه و افتاب داره باهام بازی میکنه و من باید بگم که من عاشق خورشیدم عاشق نورشم جوری که دست و پاهام شل میشن و دوست دارم ساعت های بشینم زیرش و چشمام رو ببینم و حسش کنم خیلی خوبه ^__^
 در ا هم باید بگم این روزا دارم با یه البوم روون و روزانه طوری کیف میکنم البوم illuminate از shawn mendes