یه مدت بود یادم میرفتم بهش اب بدم ،بق کرده بود یه گوشه و هیچی نمیگفت وقتی میفهمیدم که کل خاکش خشک شده بود و بدنش درد میکرد نگاش که می نا نداشت حتی یه دقیقه دیگه هم س ا بایسته ،چقدر پیشش شرمنده شدم سریع رفتم براش اب اوردم  بردمش توی باغ و خاکشو با خاک خوبی که سبز هامون رو یه حال خوبی داده بود عوض و یکی از چوب های چینی که پوسیده شده بود و دیگه مناسب غذا خوردن نبود اوردم گفتم بشین! یه کاموا هم اوردم که تعادلش بهم نخوره ،یه لبخند ملس از سرسره ی برگ هاش پاک نمی شد......گذشت تا اینکه بعد ناراحتی امروز بعد از ناز دراوردن های تبلت محترمه مجبور به فلش خانوم شدم و لحظات بس سختی رو درمورد گم رمم تحمل ولی پیدا شد ، اومدم خونه و این فرشته ها رو دیدم ، خیلی کوچولو ان تازه به دنیا اومدن و دارن نفس میکشن.