یک حصار دور خودم کشیده بودم، با گوشه ی خونه نشستن، با زل زدن به دیوار، با بهونه ی کنکور،با کنار کشیدن از جمع دوستانه،با جواب ندادن تماس این یکی و اس ام اس ندادن برای اون یکی، با محرومیت خود خواسته از تفریحات کوچولو، با بد اخلاقی، کم کم در این مرزی که دور خودم کشیده بودم فرو می رفتم... تا یک جایی دست من بود، اما بعدش این مرز و حصار بود که همه چیز رو دست خودش گرفته بود. گاهی فکر می کنم این وضعیت از خودخواهی من ناشی میشه، اگر آدم خودخواه نباشه اجازه ورود به این حصار رو به بعضی از عزیزان می دهد، این خودخواهی هستش که باعث میشه از ی کمک نخواهی
من خودخواه که در رو به روی همه بسته بودم حتی عده ای رو از مرز ام انداخته بودم بیرون و مطمئن بودم به ی اجازه نخواهم داد واردش شود،حتی از خودخواهی من هستش که به دیگران نزدیک نمیشوم.تا این که اتفاقی باتو در یک مکان و زمان قرار گرفتم، بدون خواستن تو اجازه ورود به حریم ام رو دادم، در واقع تو وارد نشدی بلکه من تو رو در این سراشیبی دونستن قرار دادم. اجازه دادم با من بری به گذشته و بیای
و چه صبر و حوصله ای داری که من خودخواه رو با این اخلاق زشت و خل بازی های نا تمام و خنگ بازی های مداوم تحمل می کنی و من رو همین طور که هستم پذیرفتی
به این فکر می کنم اگر من جای تو بودم فردی مثل خودم رو تحمل نمی .
اما چه خوب هشتش که پشت ام با تو گرم هستش، حالا ترس از دست دادنت رو دارم!
من از حصار دور خودم بیرون رفتم، می خوام این قدر دور شم از اون حال که دست افسردگی و اضطراب بهم نرسه!حالا تنها نیستم یه حامی دارم