یکم وضعیت ام ثابت شده.در کار جدیدم دیگه جا افتادم به مز ف با های مز ف تر هم عادت .

خوبی کارم اینه که شیفتی هستم یک روز صبح تا ظهر روز دیگه ظهر تا هشت و نیم شب... با همکارم که دو سال از من بزرگ تر هست اش صمیمی شدم، گفت تا حالا با ی این قدر راحت و نزدیک نشده... درمانگران و مشاوره های این مرکز هم همگی رفتار و اخلاق مناسبی دارند چیز اذیت کننده ای نیست...

جدیدا هم یه کار جدید می کنم این که تنهایی میرم سینما و کافه! از این تنهایی هم خوشم میاد...

شما می دونید که همیشه دنبال یه روانشناس یا درمانگر بودم اون هم نه به خاطر مسئله یا بحرانی در زندگیم فقط و فقط به خاطر رشد خودم و این که همیشه به این فکر می اگر روزی بخواهم درمانگر شم باید خودم تجربه ی اون مراجعه کننده ای که مقابل من مینشینه رو داشته باشم؛ و این در همه جای دنیا به غیر ایران عرف هستش که روانشناس قبل از وارد شدن به دنیای درمان ،خودش درمان شده باشه و به اصطلاح عقده های سرکوب شده ی خودش رو به جلسه درمان نکشه...

خلاصه من هم بلا ه بعد از چند ش ت، روانشناسی رو پیدا چند هفته با این آقای جلسه داشتم،جلسات پرفشار و سنگین! شاید همینه که فعلا حال خوشی ندارم. این که آدم با خود واقعیش رو در رو شه واقعا سخته و پذیرفتن این خود واقعی سخت تر...

سر فرصت از جزییات کار و و جلسه درمانیم براتون خواهم گفت...