اولین بار که از جاده قم رد شدم در افق قلب بزرگ سفیدی دیدم که می درخشید مثل یه تیکه آسمون رو زمین بود... دریاچه نمک...  

 شب که برمی گشتم دیگه دریاچه پیدا نبود نزدیک قم شدیم دیدم چراغهای حرم از دور سو سو میزنن اون سالها من خدا رو میشناختم  اما هنوز به هیچ حضرتی برنخورده بودم گاهی به خدا چیزی می گفتم  اما هنوز با دوستان بزرگ خدا گفتگویی نداشتم اینقدر می دونستم که این حرم یک زن است در قم که نسبتی با رضا دارد یهو دلم خواست سلام کنم گفتم سلام ... و گذشتم

ادامه مطلب