خواب واحساس درهم وبرهم

و حجم حرکت عقربه ها ی زمان

تمام آنچه که پر کرده است  

وجود مرا

 

آیا دنیای بهنری هم هست

سوالی که هیچگاه پاسخ آن را نیافتم

هر چند بسیار جستجو !!!

 

عجیب نیست اما

من دیدم

که گاهی  زمان بی معنی میشود

و به صفر میرود

به ناگهان به آنی

فرشته ام مرا صدا زد

گویا

آری سایه ای در پشت سر

آنی

روبرو

نگاهش گرم

مهربان

سیری ناپذیر

قدم به قدم

 

خاک خشک

بوی باران گرفت


بی آنکه بارانی باریده باشد

 

از صبح طلوع !!! میکنم با خود

فرشنه من است آری

آنکه در خواب دیدم

آری

طومار زمان کجاست

آن را نمیبینم

 

با خود حرف میزنم

هذیان نیست

دیوانه نیستم

 

طلبی از زمان ندارم

عمرم را نمیشمارم

 

غاقل از فرشته خود

غافل از فرشته ای که چون سایه

بدنبال من میآید

در طومار زمان

پیچیده بودم

با احساس های درهم و برهمی

که آن را زندگی میگفتم

 

فرشته من

چون سایه بدنبال من است

 

شاید روزی

مجرم به دیوانگی

میدانم

که دیوانه نیستم