بطری آب را می غلتانم

روی صورتم

از چانه به چشم ها،

از چشم ها به پیشانی،

کمی مانده به مرگ

از پیشانی به چانه.

+امروز از کتابخانه که برمی گشتم پسرک از رو به رو آمد،یک سینی آهنی که چندتایی گوجه سبز تویش بود را گرفت جلویم و با لکنت زبانش به سختی گفت:یکی کمه..بیشتر بردارید.و من گریه !!! .

+عنوان از نیما یوشیج.