سلمان فارسی بر لشگری !!! بود . در میان رعایا چنان حقیر مینمود که وقتی خادمی به وی رسید ، گفت: این توبره کاه بردار وبه لشگریان سلمان بر. چون به لشکرگاه رسید مردم گفتند !!! است. آن خادم بترسید و در قدم وی افتاد . سلمان گفت : به سه وجه ، این کار را از برای خودم !!! نه از بهر تو ، هیچ !!! شه مدار . اول آنکه تکبر از من دفع‌ شود دوم آنکه دل تو خوش شود و سوم آنکه از عهده حفظ رعیت بیرون آمده باشم