تعریف خانواده

خانواده یکی از مهمترین نهادهای جامعه و شکل دهنده شخصیت آدمی است. مطلوبیت، رضایت، خشنودی، کیفیت و کارکرد بهینه خانواده، عامل بسیار تاثیر گذاری در شکوفایی، رشد و پیشرفت اعضای خانواده است (لاک و ویلیامسون،1958). خانواده اولین بافتی است که فرزندان در آن فکر، احساس و رفتار می کنند، یاد می گیرند و رشد می یابند (زاپوسنیک، هرویس، و شوارتز،2003). خانواده نظام عاطفی پیچیده ای است که چند نسل را در بر می گیرد و وجه تمایز آن با سایر نظامهای اجتماعی در وفاداری، عاطفه و دائمی بودن عضویت در آن است. وجه تمایز خانواده از سایر سیستم های اجتماعی بدین صورت است که ورود به سیستم خانوادگی از لحظه تولد، یا فرزند خواندگی یا ازدواج آغاز می شود و اعضا تنها به واسطه مرگ از هم جدا می شوند و ج تمامی ارتباطات خانوادگی غیر ممکن است(کار،2012).

خانواده تنها نظام اجتماعی است که در همه جوامع، از مذهبی و غیر مذهبی، پذیرفته شده، و توسعه یافته است. خانواده در جوامع مختلف دارای نقش، پایگاه و منزلت های گوناگون است و با اینکه هسته ای کوچک از اجتماع است، در حیات اجتماعی مردم نقش و تاثیر فوق العاده ای دارد (قائمی، 1389).

در حوزه روانشناسی، خانواده به چند نوع تقسیم می شود:

خانواده گسترده: خانواده هایی که در آن اجداد، فرزندان و نوادگان در یک خانه و مجموعه زندگی می کنند.

خانواده هسته ای: خانواده متشکل از زن، شوهر و فرزندان.

خانواده تک والدی: خانواده هایی که به هر دلیل یکی از همسران مسئولیت اداره خانواده را به عهده دارد. این نوع خانواده می تواند به دلیل مرگ، طلاق یا ترک یکی از والدین تشکیل شود(گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000 ؛ ترجمه نقشبندی و همکاران، 1387).

تاریخچه خانواده درمانی از نظر زمان:

   دهه 1950 را سالهای بنیادین خانواده درمانی دانسته اند. اولین مقاله به وسیله فورت در سال 1952، خانواده را در درمان بیماران دخ داد. بل در این دهه 10 جوان را با درمان گروهی خانواده، درمان کرد. بولبی در مؤسسه تاویستاک تمام خانواده مراجعان را ملاقات می کرد. این شروعی برای درمان خانواده بود. چندین تحول در دهه شصت به وقوع پیوست. اولین مجله در این حوزه با عنوان فرایند خانواده، منتشر شد.کاربرد نظریه سیستمها برای شناخت خانواده مطرح شد. در این دهه، مینوچین نظریه خود را مطرح ساخت. در دهه هفتاد روانشناسان رفتاری به مباحث مرتبط با خانواده پرداختند و مهارتهای رفتاری برای تسهیل فرزند پروری را مطرح ساختند. در این دهه برنامه ریزی عصبی- زبانشناختی ( nlp) مورد توجه قرار گرفت. در این دهه ستیر به ارتباط درون خانواده توجه کرد. در دهه هشتاد خانواده درمانی پدیده ای بین المللی شد. در دهه نود بر یکپارچه سازی در رویکردهای خانواده درمانی تأکید شد و به مسائل فرهنگی و نقش آن در خانواده توجه شد(گاتمن، 2006 ؛ ترجمه فاتحی زاده و میرنیا،1390). در قرن بیست و یکم از تئوری ساده سیستمی گذشته و بر نقش زمینه های فرهنگی و اجتماعی- بر زندگی مردم توجه شد. هر فرد دارای چند فرهنگ با تجربه و ارزشهای مختلف است. خانواده درمانگر اکنون باید به اکولوژی و فضای فرهنگی- اجتماعی خانواده توجه کند و خانواده را در سیستم اجتماعی آن مورد بررسی قرار دهد. در این زمان به تحقیقات، توجه خاصی شد و درمانها می بایست مبتنی بر تحقیق باشد. در تحقیق، به جنبه کاربردی آن توجه شده و بر عملی بودن آن تأکید می شد(صادقی، 1392).

       تاریخچه خانواده درمانی از نظر فرایند:

   در ابتدا اگر افراد خانواده مشکل پیدا می د، اعضا به صورت فردی مورد درمان قرار می گرفتند. آسیب شناسی در عضو خانواده دیده می شد و همان عضو مورد درمان قرار می گرفت. وقتـی خانمـی افسـرده می شد به درمـان او توجـه می شد و بر تأثیر خانواده بر درمان تأکید نمی شد. با ظهور گروه درمانی، خانواده به عنوان یک گروه مورد توجه قرار گرفت و به صورت گروهی درمان می شد. وقتی خانواده به صورت گروه مورد توجه قرار گیرد، بر همبستگی، فشار گروهی و تمام جنبه هایی که در گروه اتفاق می افتد، توجه می شود و از گروههای دیگر متمایز نمی شود. سپس خانواده به عنوان یک نظام خاص و سیستمی با روابط پیچیده و چند لایه مورد تأکید قرار گرفت. در این صورت خانواده از سایر گروهها متمایز است و پیوندی محکم دارد. در نظام خانواده هر عضوی مکمل نظام و پیوسته و وابسته به آن است. آسیب شناسی از صورت فردی به صورت خانوادگی بروز کرد و روابط درون خانوادگی و تعاملات اعضا علت آسیب و عامل درمان به حساب آمد (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387).

         نظریه های خانواده درمانی

دیدگاه روانکاوی:

خانواده درمانی روانکاوی بر کار کلاسیک فروید، و آن گونه که برای زندگی خانواده تغییر، تعدیل و به کار می رفت، استوار است(گلادینگ، 1996؛ ترجمه بهاری و همکاران، 1386). روانکاوان ضمن توجه به شخصیت، به تعامل فرد و خانواده اهمیت دادند. روانکاوان در ابتدا متمرکز به فرد بودند و حضور اعضای خانواده را مانعی بر درمان می دانستند؛ که با پدیده انتقال تداخل می کند. فرویدگرچه به تأثیر خانواده بر رشد شخصیت افراد واقف بود ولی از خانواده درمانی برای حل تعارضها و ناکامیهای فرد استفاده نمی کرد(گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387). آدلر به تأثیر عوامل اجتماعی در شخصیت، توجه کرد و بر نقش خانواده بر فرد و سبک زندگی وترتیب تولد تأکید کرد(شارف؛ ترجمه فیروز بخت، 1388). سالیوان به نقش روابط بین فردی در خانواده و نقش عوامل بیرونی بر رشد شخصیت توجه نمود و شخصیت افراد را حاصل تعامل اجتماعی آنان دانست. او بر رابطه اولیه مادر و فرزند تأکید نمود و آن را تجربه ای در ارزش نهادن به خویشتن، به صورت خوب یا بد می دانست(فیست و فیست،2002؛ ترجمه سید محمدی، 1386).

در سال 1930، ناتان آکرمن که در خلال های راهنمایی کودکان به کار روانکاوی کودکان اشتغال داشت، رفته رفته توجهش به خانواده جلب شد و آن را به سان واحدی اجتماعی و عاطفی دانست که لازم است تاثیر آن بر کودکان مورد کاوش قرار گیرد. به نظر اکرمن خانواده نظامی از شخصیتهای در حال تعامل است و هر فرد ده نظامی در خانواده به حساب می آید. رفتار بیمارگون فرد تعادل حیاتی خانواده را بهم می زند. در این صورت رشد در داخل خانواده محدود می شود و نقشها خشک و قالبی می گردد.آکرمن خاطر نشان می سازد که مشکلات خانواده فقط زمانهایی بروز نمی کند که نقشهای خانوادگی مکمل یکدیگر نباشند، بلکه در مواقعی نیز که نوعی بن بست یا تعارض وجود دارد، مشکلات پدیدار خواهند شد. تعارض می تواند در چند سطح رخ دهد_ در درون یکی از اعضای خانواده، میان اعضای خانواده هسته ای و میان نسل های خانواده گسترده یا میان خانواده و جامعه اطراف آن. بنا به مشاهدات آکرمن، تعارض در هر سطحی که باشد ل به سراسر نظام خانواده ریشه می دواند. اگر تعارض میان اعضا وخیم باشد این خطر وجود دارد که خانواده به دسته بندیهای مخالف با یکدیگـر تقسیم شوند، این فرایند زمانی پیش می آید که ی که غالبا فرق زیادی با دیگران دارد به " توسری خور" خانواده تبدیل شود. در چنین شرایطی یک عضو مبدل به " ستمگر" می شود، حال آنکه دیگری نقش "شفا بخش" یا "ناجی"  را در قبال "قربانی" ایفا می کند(گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387).

یکی دیگر از خانواده درمانگرهای نسل اولی که آموزش و گرایش آغازین او مثل آکرمن روانکاوی بود، جیمز فریمو است. او با تاکید بر پیوند میان عوامل درون روانی با عوامل بین فردی، آمیزه ای از مفاهیم روانپویشی و سیستمی را ارائه کرد. به نظر فریمو تعارضهای درون روانی حل ناشده خانواده مبدا، بر روابط صمیمی کنونی با همسر یا فرزندان برون ریزی یا تکرار می شود. به نظر فریمو، نیرومند ترین مانع بر سر راه تغییر عبارت است از دلبستگی آدمیان به درون فکنیهایی که از والدینشان دارند (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387).

ر ن اسکینر، روانکاوی بریتانیایی است که در مکتب ملانی کلاین آموزش های درمانی را دیده است. از نظر او مادری که از رفتارهای مناسب مادرانه بهره نبرده است یا پدری که در حد رضایتبخشی در حقش پدری نشده است، وقتی قرار باشد به ایفای نقشی بپردازد که برای آن هیچ سرمشق درونی در اختیار ندارد، رفتارهای نامناسب و ناهمخوانی خواهد داشت. وقتی چنین خانواده ای با فشارهایی روبرو می شود که مشابه نواقص وکاستیهای پرورشی والدین در عرض نسلهای گذشته هستند، ممکن است دچار بحران و فروپاشی شده و کارکردشان با نارسایی مواجه گردد. از آنجایی که مهارتهای ارتباطی ضعیف احتمالا به فرزندان نیز انتقال می یابند، این نارسایی ها و کاستیهای رشدی احتمالا در نسل های مختلف پدیدار می شوند(گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387).

 

         نظریه بین نسلی

بوون، بنیانگذار نظریه سیستم های خانواده است. او خانواده را یک واحد عاطفی و یک شبکه روابط درهم تنیده می دانست که با تحلیل چهار چوب چند نسلی و تاریخی آن، بهتر فهمیده می شود(گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387). به عقیده بوون، روابط انسانی از دو نیروی برقرار کننده تعادل زندگی مشتق می شوند: فردیت و با هم بودن. هر یک از ما نیاز مند ه نی، و مقداری استقلال هستیم (نیکو و شوارتز؛ ترجمه دهقانی و همکاران،1387). رکن اصلی خانواده درمانی بوون آن است که در تمام زندگی اضطراب مزمنی وجود دارد که ناشی از قلمرو زندگی است. این اضطراب هم عاطفی و هم جسمی است و بعضی افراد به خاطر شیوه ای که نسلهای گذشته این اضطراب را به آنها منتقل کرده اند، بیشتر از دیگران تحت تاثیر این اضطراب قرار می گیرند (گلادینگ؛ ترجمه بهاری و همکاران، 1386).

بوون(1987) برای نشان دادن اضطراب مزمن و فرایندهای عاطفی در خانواده و جامعه، بر هشت مفهوم اساسی تاکید می کند:

  1.  جداسازی خویش
  2. مثلث سازی ها
  3. سیستم عاطفی خانواده هسته ای
  4. فرایند فرافکنی خانواده
  5. بریدگی عاطفی
  6. فرایند انتقال چند نسلی
  7. موقعیت همشیر ها
  8. واپس روی اجتماعی

 

جداسازی خویش: خودمتمایز سازی، سطحی را توصیف می­کند که یک شخص قادر است بین کارکرد عقلانی و عاطفی خود در روابطش با صمیمیت و خودمختاری تعادل برقرار کند. بر اساس این نظریه حداقل 4 عامل از پیش بینی کنندگان سطح خود متمایز سازی یک فرد هستند: واکنش پذیری عاطفی،گسلش عاطفی، امتزاج با دیگران، و توانایی به دست آوردن جایگاه- من (دو ار، 2008). خودمتمایز سازی بطور مثبتی با رشد روانی- اجتماعی در دوران جوانی ارتباط دارد. بطور ویژه، افرادی که از لحاظ هیجانی (عاطفی) واکنشی هستند، کمتر قابل اعتماد می­باشند، تردید بیشتری را تجربه کرده و هویت متز لی دارند. علاوه بر این، این افراد  از صمیمیت می­ترسند و خود را از دیگران دور نگه می دارند و  بطور قابل توجهی سازگاری روانی- اجتماعی کمتری دارند، در مقابل افراد متمایز یافته تر، هویت پایدارتر و صمیمیت بیشتری در روابطشان دارند(جنکینس، بوبولتز جی آر، شوارتزو جانسون، 2005).

مثلث سازی: مثلث سازی یک فرآیند واکنشی است که در آن شخص سومی به اضطراب در زوج ( پدر و مادر یا زن و شوهر یا خواهر و برادر و...)حساس است، وارد معرکه می شود تا دوباره آن ها را آرام و مطمئن کند و اوضاع را از ح تشنج خارج کند(نیکو و شوارتز؛ ترجمه دهقانی و همکاران،1387).

 

سیستم عاطفی خانواده هسته ای: بوون (1978) اعتقاد دارد افراد همسری را برمی گزینند که سطح تفکیک و یا امتزاج آن ها به اندازه خودشان است. یعنی افراد نسبتاً نامتمایز، همسر ی می شوند که به همان اندازه از خانواده های اصلی خود متمایز شده اند. محصول این ازدواج فرزندانی با تمایزیافتگی مشابه با والدین است. لذا سیستم عاطفی خانواده هسته ای حاصله، بی ثبات است.

فرآیند فرافکنی خانواده: فرآیند فرافکنی خانواده، فرآیندی است که والدین از آن برای انتقال سطوح پایین تفکیک خویش به ضعیف ترین فرزند، استفاده می‌کنند. والدین در نظام عاطفی خانواده به همه فرزندان به شیوه ی انی پاسخ نمی‌دهند، برخی فرزندان بیشتر و برخی فرزندان کمتر مورد توجه آن‌ها قرار می‌گیرند. بچه‌هایی که بیشتر در کانون توجه والدین هستند، نسبت به سایر فرزندان عاطفی بیشتری با والدین دارند و در نتیجه آسیب‌پذیری آن‌ها در برابر فشارهای عاطفی درون خانواده بیشتر است. والدینی که تمایزیافتگی ضعیفی دارند و ناپخته‌اند، فرزندی را به عنوان موضوع فرایند فرافکنی خود بر می‌گزینند که از بقیه بچه‌گانه تر رفتار می‌کند(نیکو و شوارتز؛ ترجمه دهقانی و همکاران،1387).

بریدگی عاطفی: بریدگی عاطفی یعنی فرار از پیوندهای عاطفی حل ناشده مانند قهر از خانواده اصلی یا رفتن به محل دیگر و دوری از خانواده(گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2002؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387). بوون (1978) اعتقاد دارد، فرزندانی که بیشتر در فرایند فرافکنی کشیده می‌شوند، در هنگام رسیدن به سن بزرگسالی یا حتی قبل از آن برای رهایی از این امتزاج راهبردهای مختلف را امتحان می‌کنند، گاهی سعی در ج جغرافیایی با خانواده دارند. گاهی از راهبرد روانی استفاده می‌کنند، مثل (صحبت ن با والدین، قهر) یا با خود فریبی در پی گسستن تماسشان با والدین هستند

فرایند انتقال چند نسلی: این مفهوم انتقال نسل به نسل اضطراب را توصیف می کند. در هر نسل فرزندی که بیشتر در گیر همجوشی خانواده است به سطح پایین تر تمایز خویش حرکت می کند، در حالیکه فرزندی که کمتر درگیر است، به سطح بالاترتمایز حرکت می کند. وقتی شخصی که از والدینش تمایز کمتری دارد ازدواج می کند، همانند والدینش جفتی را برخواهد گزید که تقریبا دارای سطح تمایز ی ان است(نیکو و شوارتز؛ ترجمه دهقانی و همکاران،1387).

موقیت همشیرها: بوون با مطرح نمودن جایگاه همشیره‌ها فرض کرد کودکان براساس ترتیب تولدشان ویژگی‌های شخصیتی ثابت و معینی در خانواده پدیدار می‌سازند. این جایگاه نقشی / عملکردی فرد در سیستم خانواده است که انتظارات و رفتارهای بعدی او را شکل می‌دهد (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387).

واپس روی اجتماعی: در شرایط فشارزای اجتماعی، احتمال اینکه فرد بیشتر با خانواده اصلی خود در آمیزد بیشتر می شود(دو ار،2008).

در خانواده درمانی بوون کانون اصلی توجه بر افزایش تمایز یافتگی است(گلادینگ؛ ترجمه بهاری و همکاران، 1386).

         دیدگاه ساختاری

 به طور کلی از نظر ساختگراها، نشانه هایی که افراد در خانواده بروز می دهند را در الگوهای تبادلی خانواده می توان یافت. به اعتقاد آنها قبل از تغییر نشانه ها، باید ساختار خانواده را تغییر داد و این تغییر ساختار بر عهده درمانگر است و از طریق تغییر تبادل افراد خانواده حاصل می شود(گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387). مینوچین از جمله مهمترین درمانگران ساختی است. به اعتقاد او، انسان مجزا و منفک از سایرین نیست بلکه عضوی است که با گروه اجتماعی در کنش و واکنش است. آنچه او واقعیت تلقی می کند، بسته به عناصر داخلی و خارجی است(مینوچین؛ ترجمه ثنایی،1386).

 

         دیدگاه راهبردی

در این دیدگاه درمانگر مسئول ابداع راهبرد برای حل مشکل بیمار است. در واقع تغییر از راه بینش و درک حاصل نمی شود بلکه اجرای رهنمودهای دستوری درمانگر، توسط خانواده، عامل اصلی ایجاد تغییر است(گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387). درمانگر با تمرکز روی مشکل، بهترین راه تحقق هدف های خانواده را طراحی می کند(شارف؛ ترجمه فیروز بخت، 1388). از خصوصیات مهم این دیدگاه بکارگیری فنون تناقصی برای تغییر قواعد خانوادگی و الگوهای ارتباطی است (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387).

 

        دیدگاه انسانگرا

انسانگراها رفتار بد کار را نتیجه کاستی در رشد و کمال می پندارند. به نظر آنها رشد و کمال فرایندی طبیعی است که در تمام انسانها رخ می دهد و مسبب تمامی مشکلات روانی، ناتوانی در شکوفا سازی این توان ذاتی است(گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387).

دیدگاه ارتباطی ویرجینیا ستیر، زیر مجموعه ای از دیدگاه انسانگرا است که به ارتباط درون خانوادگی توجه دارد(کری، 2005؛ ترجمه سید محمدی، 1385). از نظر ستیر چهار شیوه ناصادقانه ارتباط وجود دارد: سرزنش، تسکین، نامربوط بودن و ابر منطقی بودن(ستیر؛ ترجمه بیرشک، 1388). ستیر می کوشید تا به اعضای خانواده کمک کند تا تفاوتهای فردی میان خویشتن را بشناسند، اختلاف نظرها و ادراکهای متفاوت از یک موقعیت را بپذیرند ودر مورد مشاهدات، افکار و احساسات خودشان سخن بگویند(گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387). از نظر ستیر نحوه دستی فرزندان به عزت نفس، با رویکردی که والدین برای دست یافتن به این احساس اتخاذ می کنند در ارتباط است(ستیر؛ ترجمه بیرشک، 1388).

 

دیدگاه تجربه نگر

خانواده درمانی تجربه گرا، انشع از جناح روانشناسی انسان ت و از آنجایی که از درمان های ابراز گونه الهام گرفته شده است، بر تجربه بلافصل اینجا و اکنون تاکید دارد. این دیدگاه بیشتر بر تجربه هیجانی تمرکز دارد تا پویایی تعامل ها. بنابراین تا حدی با سایر رویکردهای خانواده درمانی تفاوت دارند. از نظر تجربه گراها، ریشه مشکلات خانواده در سرکوب هیجان هاست و خانواده های ناکارآمد تحمل کمی برای آن دسته از عواطفی که نشانگر فردیت اعضایش است، نشان می دهد. از این دیدگاه، چنانچه افراد تلاش کنند تا با عواطف حقیقی خود و به همان اندازه با ترس ها و اضطراب هایشان ارتباط برقرار کنند، تغییرات مثبتی در خانواده ایجاد خواهد شد. از جمله پیشگامان این نظریه می توان به کارل ویتاکر اشاره کرد(نیکو و شوارتز؛ ترجمه دهقانی و همکاران،1387). ویتاکر نخستین ی بود که اعتقاد داشت که درمانگر بایستی فعال بوده و برای رشد و پختگی بیمار به او فشار آورد، نه اینکه صرفا با فرآهم آوردن نوعی بینش و درک موجب سازگاری بیمار با جامعه شود (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه نقشبندی و حسین شاهی، 1387). به اعتقاد او، نظریه یک عامل مزاحم در کار بالینی به حساب می آید و درمانگر بایستی  از امکانات و توانایی های خود بهره ببرد. در واقع او رویکرد شهودی را ترجیح می داد(شارف؛ ترجمه فیروز بخت،1388).