پاسخى نیکوتر
دخترى جوان با ادب جلو مى آید در حالى که دسته اى گل در دست اوست ...
سلام بر تو اى سرورم !
بوى عطر بهارى در فضا پراکنده مى شود و بینى بلند و کشیده او را پر مى سازد.
- تو در راه خدا آزاد هستى .

جان نثارمهدی زهرا
!!! اى به راه مى افتد... سؤ الاتى پى در پى شروع مى شود... علامتهاى سؤ ال و استفهام ...
- ارزش کنیزى که برابر با هزار دینار است در مقابل یک دسته گل ؟
چهره معطّر به رایحه پیام هاى آسمانى متبسّم مى گردد.
- خداى ما این چنین به ما آموخته که به تحیّت ، پاسخ نیکوتر بگوییم و آیا براى او تحیّتى بهتر از آزادى وجود دارد؟!
رؤ یاى شگفت انگیز
سگها با سنگدلى به او هجوم آورده اند... سگهایى که قبلاً آنها را ندیده است ... سگهاى وحشى ... آلوده و کثیف ... چرک و خون از دندانهایشان مى ریزد. مى کوشد که آنها را از خود دور سازد ولى بى فایده است . آنها سگانى حریص هستند که هرلحظه بر حرص و قساوتشان افزوده مى گردد. از میان آنها سگى ابلق ، از همه بیشتر سرسختى نشان مى دهد. مى خواهد گردن را بگیرد... با توحّش کامل هجوم مى آورد و مى خواهد گردن نقره فامى را بشکند که چون ظرفى بلورین مى درخشد.
آه !... آه !... آب !... آب !... قلبم از....درادامه مطلب