25آذر سومیــن ماهـگــرد عروسیــــمون بـود 

سومیـــن مــآه بـا هـم بودنمـون زیــر سقـف خونـه ی خودمــون

توی سومین ماهگرد یه اتفاق خاص هم افتاد که اون روز رو خاطره ساز کرد ... درست بعد از همون اتفاق بود که همسرجانان گفت راستی سومین ماهگرد عروسیمون مبارک خانومی ...   بگذریم ...

چهارشنبه مشهد بودیم . رفتم آتلیه باز ع !!! امو دیدم و تغییراتُ دادم گفت شاسی رو هفته ی دیگه تحویل میده و آلبوم رو هفته ی بعدش

 پنج شنبه هم جشن یلدای عروسِ !!! ِ شوهرجان دعوت بودیم . لباس که از قبل داشتم خودمم صورت و موهامو درست !!! و رفتیم .خواهرشوهر و مادرشوهراینا هم اومده بودن . جشنشون دقیقا مثل مجلس نامز !!! ون بود . با شام و بریز و بپاش حس !!! . من اصلا فلسفه ی این جشن گرفتن و بزن و بکوب واسه شب یلدا رو درک نمیکنم و اصلا هم خوشم نمیاد .به نظر من به فرض اینکه یلدا یه رسم سنتی و اصیل باشه و بخو !!! م حفظش کنیم همین که خانواده ها دور هم باشیم و تو یه فضای گرم و صمیمی میوه های نوبرانه را دور هم نوش جان کنیم کافیه دیگه 

خلاصه قرار بود جشن 6 تا 8 باشه ولی تا ساعت 12 اونجا بودیم .در مجموع بد نبود و دورهم خوش گذشت

............................................................

شنبه عیدِ ما شیعه ها بود و ولادت !!! اکرم و !!! جعفر صادق ع صبحش ساعت 9 مامان زنگ زد گفت ناهار کله پاچه مخصوص گذاشتم حتما بیاین . دیگه پاشدم یکم جمع و جور !!! و یه کیک درست !!! و ظهر رفتیم

یه کله پاچه ای بود که انگشتامونم خوردیم واقعا عالی و خوشمزه بود .

بعد ناهارم یکم خو !!! دیم و اومدیم خونه خودمون . سرشب داشتیم با هم شوخی و بازی میکردیم که مامان زنگ زد گفت مهمون نمیخواین ؟ گفتم کیا مثلا ؟ گفت من و بابا .گفتم قدمتون روی چشم .گفت فقط یه چایی میخوریما خداحافظی کردیم و به شوهری گفتم پاشو که داره مهمون میاد

من رفتم سراغ کتری و چای درست !!! و شوهری هم میوه شست و انار دون کرد

همینطوری که داشتم چای دم می !!! با خودم !!! !!! " مهمون نمیخوای ؟ من و بابا داریم میایم خونتون "  چه جمله ی قشنگی . رو !!! به شوهری گفتم واقعا چه لذتی داره مامانت زنگ بزنه بگه چای دم کن من و بابا داریم میایم خونت . مگه نه ؟ من و بابا یعنی همه ی دنیــــــا

گفت آره واقعا . مامان و بابای تو هم مثل مامان بابای خودمن. منم واقعا کیف میکنم از دیدنشون و خیلی خیلی دوسشون دارم

کم کم مامان اینا هم رسیدن برامون شیرینی آورده بودن . یک ساعتی نشستیم گفتیم خندیدیم چای و میوه و انار و تنقلات خوردیم و بابا بهمون عیدی کوچولو هم دادن و رفتن

بعدش با همسرجآن اومدیم نشستیم روی کاناپه روبه روی تلویزیون .شوهری نشست و منم سرمو گذاشتم رو پاش . همسری تلویزیون نگاه میکرد و منم غرق افکار خودم بودم .

با خودم فکر می !!! چقدر خوشبختم که انقدر آرامش دارم و ته دلم شاد و خوشحالم . تنم سالمه و پدر و مادر و خانواده و همسری دارم که بی نظیرن

همسری موهامو نوازش میکرد و تلویزیون نگاه میکرد .بهش گفتم چجوری خداروشکر کنیم واسه اینهمه نعمت ؟

یه عده آدم تو این هوای سرد خونه زندگی ندارن و آواره ی خیابونن ، یه عده زیر بمب و موشک و تو ترس و لرزن و یه عده هم نه پدر و مادری دارن و نه شغلی نه همسر و خونه زندگی ... اما !!! توی خونه ی گرم و راحت و خوشگلمون نشستیم . مامان و بابای عزیزم اومدن خونه م .خونه ی دخترشون . دور هم خوش گذروندیم و حالا هم که رفتن راحت دراز کشیدیم و تلویزیون میبینیم  ...  

خدایا شکرت واسه اینهمه نعمت ، اینهمه لطف ، اینهمه منّت ...خدایا چجوری شکرت کنم ؟؟؟؟

تا ابد شاکر این نعمات هستم