بچه بودم یه سری با بابام رفتیم بهداری وا !!! ن بزنم تا چشمم خورد به آمپول خون گریه می !!! !!! ماس می !!! زجه میزدم (بار روانیش خیلی زیاد بود) پنبه الکلی رو زد رو دستم گفتم کار تمومه به عنوان آ !!! ین حرفم با تمام قدرت گفتم*یا حسین شهید* آقا همه پرسنل بهداری از خنده موزاییک رو گاز میزدن هیچی دیگه با هر بدبختی بود زدم ...