روز عجیبی داشتم

پر از سکوت و تنهایی مثلا

هفت صبح بیدار شدم و کمکش برود مدرسه

مامان پیام داد و گفت سفارت میروند که نگران نشوم...

تخت خو دم تا ده و نیم

بسته های پستی ام همان موقع رسید و عینکم را زدم که چشم های پف کرده ام پستچی را نترساند...

سه دفتر خیلی رویایی. دو کارت پستال رویایی تر. 

دفتر ها و یکی از کارت ها برای تولد خواهر و کارت دیگر برای تبریک به "او"

کارت "او" همه چیزهایی که برایمان با ارزش است را داشت. نقاشی عروسکمان. جعبه موسیقیمان. شیشه آبنباتمان. سیبیلی که عاشقشانم.

انرژی گرفتم و ناراحتی ب خیلی کمتر شد

دلخور بودم. از اینکه "او" باورم نکرده بود

بزرگترین رازم را گفته و پشیمان بودم...

ساعت یک صبح شب بخیر دلخورانه گفته بودیم و ساعت دو و نیم صبح دلخوری ام را نوشته بودم

به امروز نرسید و کشش ندادیم

حرف میزنیم. جایی که لازم است میخندیم. ولی هر دو میدانیم حالمان خوب نیست...

رفت دندان پزشک بعد ار اینکه ساعت 12 بیدار شده بود ما هرکدام به انداره یک خط باهم حرف زده بودیم...

من هم نهار مفصلی پختم. سوپ و مرغ و برنج و سالاد کلم و هویج و بروکلی. این منو برای من خیلی مفصل تر و سنگین تر از چیزی است که میخوانید

تازه کشفش کرده ام. اینکه آشپزی بهترین سرگرمیم است و حالم را خوب میکند و فکرم را رها. شاید یک روز شروع همه کلاس های آشپزی و شیرنی پزی را رفتم. شاید یک روز وقتی دلم گرفت خیلی حرفه ای آشپزی و قربان صدقه دستپختم رفتم و از دستانم تشکر ...

عصر شد و بردمش ورزش و یک ساعت وقت داشتم. رفتم برای تولد خواهر بزرگ بادکنک یدم. سی تا. دوست داشتم بیشتر بگیرم  کل خانه پر را بادکنک کنم. ولی نمیشد. با فوت سی تا کبود میشوم. مان را گم کرده ایم...

به قول "او" یکخورده حرف های زنکی زدیم و رفت دوش بگیرد...

کاش همه چیز یکهو خیلی خوب عوض میشد. برای من... همه چیز رو براه میشد...

کاش ها زیادند... :)