یادم می آید ی !!! ال پا روی زمین کوبیدم که من بلبل میخواهم

از من اصرار از پدرم انکار که باید خودت بزرگش کنی هااااا...

گفتم باشد،

گفت مسئولیت دارد باید قبول کنی هاااا...

قبول !!! ...

!!! ید!

از فردای آن روز، صبح زود باید از خواب بیدار میشدم و قبل از خوردن صبحانه ی خودم به بلبلم غذا می دادم...

خسته ام کرده بود، گاهی حتی زمان صبحانه خودم را برایش !!! ج می !!! و خودم گشنه میماندم...

درک نمی !!! چرا روزهایی که من خوابم می آمد یا نبودم پدرم اینکار را انجام نمی داد و با عذاب وجدان گشنگی کشیدن بلبل تنهایم می گذاشت...

یک روز که فراموش کرده بودم برایش غذا بگذارم ، به محض دیدنم سوت می زد و خودش را به قفس می کوبید...طوری که اشکم در آمد، حس !!! شرمنده ام کرده بود ...

به پدرم نگاه !!! جوری که انگار او مقصر است ...

اما تنها جو !!! که گرفتم این بود که؛

"دوست داشتن به همین سادگی ها نیست ..

باید مسئولیت دوس داشتنت را قبول کنی ..

نمی توانی دیگران را بگذاری مراقبش باشند ..

هیچ !!! برایش تو نمی شود ... !

یا چیزی را دوست نداشته باش ... یا در مقابلش احساس وظیفه کن!"

این داستان زندگی خیلی از ماست:

دوست داریم ،

در قفس می اندازیم

و بعد

رهایشان می کنیم به امان خدا

یا در بهترین ح !!! مسئولیتش را گردن بقیه می اندازیم

همین است که بعد از چند وقت پرنده هایمان می میرند

و گلدان هایمان پژمرده می شوند ...

مراقب آدم هایی که دوستشان دارید ، باشید.

یا شروع به دوست داشتنشان نکنید یا مسئولیتشان را تا آ !!! قبول کنید!

سخت است....

اما بزرگتان می کند...