دیدم او را آه بعد از بیست سال

گفتم : این خود، اوست،یا نه، دیگری ست

چیزکی از او در او بود و نبود

گفتم : این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست ؟

هر دو تن !!! یده و حیران نگاه

سوی هم کردیم و حیران تر شدیم

هر دو شاید با گذشت روزگار

در کف باد خزان پ !!! ر شدیم

از فروشنده کت !!! را !!! ید

بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد

خواست تا بیرون رود بی اعتنا

دست من در را برایش باز کرد.....

عمر من بود او که از پیشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعری تازه گشت

باز هم افسانه ی مردم شد او

زنده یاد حمید مصدق