از چشم های بچه ها دنیا بیاُفتد

وقتی که در بستر تنِ بابا بیاُفتد

بابا که بیمار است بیمار است دختر

بابا نباشد از غذا حتیٰ بیاُفتد

دختر که بی بابا شود باید بدانی

پیش از تمام بچه ها از پا بیاُفتد

از دستمالی که سرش بسته است زینب

امید دارد این تبِ بالا بیاُفتد

وقتی که شانه می زند می میرد از درد

وقتی که او پا می شود مولا بیاُفتد

پیداست تا پیشِ بقیع رَدِ مسیرش

از قطره خونی که در این صحرا بیاُفتد

بر شانه یِ دو کودکش می آید اما

یا خم شود از درد پهلو یا بیاُفتد

خاکِ مزارش را به سر می ریزد ای داد

آنقدر می گرید خودش آنجا بیاُفتد

مانند آن در ، سایبانش را ش !!! تند

تا سایبانش بر سرِ آنها بیاُفتد

طوری زمین خورده که پلکش وا نگردد

طوری زدندش تا به رویش جا بیاُفتد

در شام هم می گفت !!! بابا

ای کاش راهت یک سحر اینجا بیاُفتد

باید توقع داشت پهلویی نماند

وقتی که دختر زیر دست و پا بیاُفتد

وقتی که دستش می رود جای دو چشمش

حَق می دهی این طفلِ ن !!! نا بیاُفتد

تا سنگ فرشِ کوچه های شام را دید

دلشوره دارد از سَرِ نِی ها بیاُفتد

با تاب خوردنهایِ نیزه گفت !!!

آنقدر اینجا می زنندش تا بیاُفتد

بابا گذشت از من دعایی کن مبادا

دست !!! ی بر گیسویی تنها بیاُفتد

هر بار می بیند تنش را !!! جانش

بد جور یادِ مادرش زهرا بیاُفتد

حسن لطفی