پس از بازدید از آسایشگاه  اعصاب و روان....

پیرمرد هنوز هم محکم و با وقار قدم بر میداشت،هنوز هم با صلابت بود،هنوز هم عاشق بود...

می شد به راحتی شور جوانی س !!! شده اش را در چشمان خسته اش دید،می شد ارامشش را احساس کرد و می شد تنهایی اش را فهمید 

دیگری سرود های انقل !!! می خواند؛انگار که عضوی از گروه سرود است.

آن یکی به دیوار تکیه داده بود و به جایی نگاه می کرد.

شاخه های گل را که به دستشان می دادیم برایمان آرزوی خوشبختی می !!! د،غافل از اینکه ما همین حالا هم خوشبختیم و این خوشبختی را مدیون ان ها...

آن ها که روزی شجاعانه  رفتند تا این خوشبختی را بسازند.

از ما تشکر می !!! د  و ما را شرمنده تر از قبل می ساختند.

واین سوال در ذهن همه ما بود  که ان ها برایمان هر چه در توانشان بود انجام دادند،ما برایشان چه کردیم...

نویسنده:زهرا احمدلو