ب یک چشم بهم زدن تمام وسایلمون جور شد.خداروشکر..نمیدونی چقدر خوشحالم.چقدر ذوق دارم.درسته ک آرایشگاهمون جاش زیاد خوب نیست ولی تو همین دو روز ک باز کردیم50هزارتومن کار کردیم ک خوبه.روز افتتاحیه دیدم افسانه میگه بیا این یکی کارت داره فکر !!! از اقوامشه رفتم جلو و سلام و احوال پرسی !!! .بعدیهو گفت منو آذر خانم فرستاده برا اون موضوع.منم دوهزاریم جآفتاد ولی خودمو زدم ب اون راه و کلی چ تو پرت تحویلش میدادم.اون بدبختم فکر !!! ن متوجه نشدمو هی میگفت.نمیدونم چرا همون موقع برای اینک خودمو مشغول کنم !!! رو دادم کنارو بیرونو نگاه !!! .یکی کنار بابام وایستاده بود اول فکر !!! پسر عمومه ک گفت دی !!! .باخودم گفتم ینی خاک برسرت چ موقع بیرون نگا !!! ت بود باز خودمو زدم ب اون راه.گفت شرایطت چیه.گفتم بنظرشما الان تواین موقعیت میتونم شرایط بگم بهت برو از اذرخانم بپرس.خلاصه رفتو ماهم شروع بکار کردیم تو محله ای ک بچگیام اونجا بودیم.هنوزهمونجوریه ک بوده.افسانه هم دیروز از عشقش گفت.گفت ک چقدر همو دوست دارن.منم مثل همیشه حسرت خوردمو اه کشیدم.کاشکی یکی منم بخاطر خودم دوست داشت ن تنم.