با دهانی نیمه باز و چشمانی گشاد ،خشکم زد . خون در تنم ماسید و از حرکت ایستاد . سردم شد . چندشم شد . نفرت و خشم . کینه و بغض و ترس ، ترس از مرگ ...تهمت و بدنامی ، ینی منو نمی شناخت ؟ینی من یه زن ناجور بودم که به خاطر عیاشی ،شب اول عروسی ام ، هنوز با شوهرم نخو !!! ده ،می رفتم کنار یه مرد دیگه ، خودم رو تسلیم اون می !!! ؟ این قدر خوار و خفیف بودم ؟mrabbaszadeh2. !!! خاک بر سر و بدنام بودم ؟ معلومه . دختری که پدرومادر نداشته باشه . برادر و خواهر نداشته باشه . تو خیابون با یکی اشنا شده باشه ، فوری زیر بار ازدواج با مردی بره که اصلا شناختی از اون نداره ،جز دیدن هیکل و چش و ابروش ، بیشتر از اینها هم بارش می کنن .

 

بقیه در ادامه مطلب mrabbaszadeh2. !!!