شهامت به !!! ج دادم. نه سعی !!! از آن فرار کنم و نه تلاش !!! تسکینش دهم. می دانستم در عمق آن معنایی نهان وجود دارد. معنایی زنده و پویا... فکر می !!! ماندن و درجا زدن در چنین ح !!! ی انرژی حیاتم را  فرسوده کند! قانون بقای انرژی را خوب آموخته بودم. می دانستم انرژی حیات از بین نخواهد رفت. تنها با دستان رنج از عمقی به عمق دیگر فرو می رود...تا  انسانی هی درون خود بزرگ و بزرگ تر شود.  می دانستم هنوز کتابهای زیادی هست که نخوانده ام. هنوز راه های زیادی هست که نرفته ام... احساس می !!! هنوز قلبم می تپد.