شهری بود که همة اهالی آن !!! بودند. شبها پس از صرف شام، هر !!! دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آن را هم !!! زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می !!! د؛ چون هر !!! از دیگری می !!! ید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آ !!! ین نفر از اولی می !!! ید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی !!! ید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب !!! یدارها و هم از جانب فروشنده ها. !!! ت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می !!! د که سر !!! ت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی ...